مرکز رسانه ای اسطوره سازان

موسسه فرهنگی سینمایی اسطوره سازان براساس دغدغه ی قهرمان، الگو و اسطوره سازی و پاسخ به کمبود منابع تصویری از قهرمانان، الگوها و اسطوره های دینی و بومی مورد نیاز نسل جوان و جامعه امروزی، با رویکرد تولید آثار تلویزیونی و سینمایی در ساختارهای داستانی، مستند، آموزشی، انیمیشن و سریال های تلویزیونی فعال شده است
همچنین در حوزه توزیع و پخش آثار سینمایی و سینما مارکتینگ فعال است

آخرین نظرات
پیوندها

۹۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

نام فامیلشان تحریریان بود و اصالتا اصفهانی ولی ساکن تهران. شغل پدرش هم فروش لوازم التحریر در بازار بود. فرزند چهارم خانواده بود و نور چشمی پدر. همین که دبستان را تمام کرد به حجره ی پدرش رفت و مشغول کار شد؛ شبانه درس میخواند و روزها کار میکرد. عاشق مکالمه به زبان انگلیسی بود و ول کن هم نبود. کلاس زبان میرفت و جوری شده بود که مثل بلبل انگلیسی حرف میزد. از سربازی که آمد، زن گرفت و باز به حجره ی پدرش برگشت. فامیلشان را از تحریریان به رفوگران تغییر دادند. اولین درخشش او زمانی بود که یک محموله ی مداد از ژاپن به ایران  رسید و  او کولاک کرد! چون همسرش برای مدادها منگوله های رنگی می ساخت و ایده میداد تا فروش بهتر شود و با این کار سودشان چند برابر شده بود! این بود که علی اکبر به فکر تجارت افتاد. چون خانواده ای مذهبی بودند و به حقشان قانع بودند، پدرش محافظه کار بود و بلند پروازی علی اکبر را که میدید میگفت آخر تو، کار دست من میدهی! علی اکبر گوشش بدهکار این حرفها نبود. کم کم کارخانه ی علی اکبر رفوگران و برادران را تاسیس کرد!

و عکس برگردان و برچسب آیه های قرآن را چاپ زدند و دعای "وان یکاد" و طرح "فالله خیرحافظا و هو ارحم الرحمین" در ایران غوغا کرد. از ماشین عروس تا ویترین مغازه ها جایی نبود که برچسب ها نباشد! این شد که سرمایه ای دست و پا کرد.

کم کم به فکر تولید قلم خودنویس افتاد ولی هرچه تلاش کرد موفق نشد!!!

تا اینکه در یک روز تابستانی، آقایی به نام بهنام، به مغازه شان آمد و لای کاغذی که در دست داشت، سه عدد قلم بود. علی اکبر شروع به نوشتن کرد و دید چه چیز خوبی است! پدرش آمد و علی اکبر گفت آقای بهنام این قلم ها را آورده. پدر نگاه کرد و نوشت و گفت  علی اکبر، اینها چطوری جوهر میخورند؟ گفتم اینها جوهر نمیخورد، "خودکار" است!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۵

جوامع از گذشته های دور قهرمان پرور بوده اند. این قهرمان پروری و قهرمان سازی نمایانگر بخشی عمده از نیازهای روانی انسان هاست.
قسمتی از این نیاز٬ برخورد و مقابله با ترس است. افرادی که یک سر و گردن بالاتر از دیگران می ایستاده اند و در برابر ناملایمات و دشواری ها و رویدادهای وحشت بار٬ مقابله می کرده اند٬ تبدیل می شده اند به قهرمان ها. از طریق این ها٬ انسان های دیگر خود را امن تر احساس می کرده اند و در سایه ی شان احساس آرامش و راحتی. در کنار آن٬ بهانه ای داشته اند برای افتخار ورزیدن و غرور آفرینی و ارضا کردن نیاز به اعتماد به نفس.

البته بسیاری از انسان ها حالا دیگر ترسی از این ندارند که مثلا موجودی ترسناک و موهوم از گوشه ی سر بالا می کند و سبب اذیت و آزار شان می شود. با وجود این٬ جوامع عصر مدرن پیوسته دنبال قهرمان سازی و قهرمان پروری بوده اند٬ از میان مثلا دانشمندان٬ فضانوردان٬ و سربازان و در مجموع کسانی که به نحوی جان خود را به خطر می اندازند تا کار مهمی انجام دهند.

این نشان می دهد که قهرمان سازی یک لایه ی دیگر هم دارد. انسان ها٬ در وجود قهرمان ها٬ ارزش های خود را می بینند و قهرمان ها را نماینده و پاسدار این ارزش ها می پندارند. به عبارتی می توان گفت که قهرمانان حد و مرز ارزش های عمده ی یک جامعه را تعیین می کنند و به همین دلیل سمبول و الگویی می شوند در حد پرستش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۰:۴۹

«آقا و خانم دورسلی ساکن خانه‌ شماره‌ چهار خیابان پریوت درایو بودند. آنها خانواده‌‌ای بسیار معمولی بودند و از زندگی خود رضایت داشتند».

این اولین جمله‌ کتاب «هری پاتر و سنگ جادو» در نخستین جلد از یک مجموعه داستان نوشته جی.کی. رولینگ است. فروش این مجموعه داستان‌ها تا ژوئن ۲۰۱۱ به حدود ۴۵۰میلیون نسخه رسید و به ۶۷ زبان دنیا ترجمه شد.

دو پژوهشگر آمریکایی با تحلیل کتاب‌های پرفروش به الگوریتمی رسیده‌اند که با احتمال ۸۰ تا ۹۰ درصدی می‌تواند کتاب‌های پرفروش را تشخیص دهد.

آنها معتقدند کلمات پیش پا افتاده و زبان عامه‌پسند در موفقیت کتاب‌های پرفروش موثراست.

منبع:دویچه وله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۳

غذای اضافی 

دخترک تلویزیون را روشن کرد و بی درنگ کنار اعضای خانواده بر سر سفره افطار نشست. مجری برنامه گفت: [امیرالمؤمنان، علی (علیه السلام)، به دخترش که برای افطار به خانه اش رفته بود، فرمود: «دخترم! کی دیده ای که پدرت بر سر سفره، بیش از یک نوع غذا خورده باشد! من همین نان جو برایم کافی است؛ مابقی را بردار].
دختر کوچک با شنیدن این جمله از پدر و مادرش اجازه گرفت و غذای اضافی را از سر سفره برداشت و به در خانه همسایه برد. همه اهل محل می دانستند که آن همسایه، مدتی است تنگ دست شده. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۰

لبخند 

خسته و گرسنه به خانه رسید. از زمان افطار، یک ساعت گذشته بود. در را که باز کرد. همه از دیدن رنگ پریدگی او نگران شدند. یکی گفت: ما فکر می کردیم بیرون از خانه افطار می کنی، هیچ چیز برای خوردنت باقی نمانده... 
او سکوت کرد و چیزی نگفت. وقتی که داشت روزه اش را با آب باز می کرد، با خود اندیشید پیامبر روزی که به خانه باز گشت و دید خدمتکارش برای افطار هیچ غذایی مهیا نکرده، تنها لبخند زد... من هم باید سعی کنم لبخند بزنم. 
سپس اهل خانه همه لبخند مهربان او را دیدند. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۰۲

باران
با صدای باران که به شیشه پنجره ها می خورد، بیدار شد و فکر کرد از وقت سحری خوردن گذشته. خیلی ناراحت شد. موقع خواب یادش رفته بود ساعت را کوک کند. نگاهی به ساعت انداخت و ناگهان متوجه شد هنوز تا اذان صبح مانده. با خوش حالی خدا را سپاس گفت. نمی دانست که باران به غیر از او چند نفر دیگر را برای سحری خوردن بیدار کرده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۷

یکی فریاد زد:« آنجا را نگاه کنید...! »

یکدفعه دیدیم یک تانک عراقی از دور چرخید و دور زد و یک راست آمد طرف ما. هر کسی به سویی دوید. آماده شدیم که تانک را بزنیم. 
تانک، وقتی که به نزدیکی می رسید، ناگهان ایستاد. دریچه ی بالایی اش آرام باز شد . فکر کردیم راننده اش می خواهد تسلیم شود. همه، اسلحه ها را آماده کردیم.
احمد، از بچه های نترس و شجاع ما بود. سرش را از بالای تانک بیرون آورد. می خندید.
داد زدم : « احمد !»
گفت:« ترسیدید؟ اون پشت بود. بعثی ها ولش کرده بودند به امان خدا! من هم اون قدر باهاش ور رفتم تا روشن شد و آوردمش اینجا.حتماً به دردمان می خورد!»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۲۶

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. 
⭕️ یک شیشه وسط یک آکواریوم بزرگ گذاشت و آن را دو نیم کرد.
در یک سمت ماهی بزرگی قرار داد و در سمت دیگر یک ماهی کوچک که غذای مورد علاقه دیگری بود.
ماهی بزرگ بارها به ماهی کوچک حمله کرد و هربار به دیوار نامرئی برخورد کرد تا اینکه دیگر ناامید شده و از حمله دست کشید.
او دیگر باور کرده بود که شکار آن ماهی کوچک محال و غیر ممکن است!

👈  دانشمند دیوار حائل را برداشت، ولی ماهی بزرگ دیگر هیچ وقت به سمت ماهی کوچک نرفت، دیواری که در ذهنش بین او و ماهی کوچک ساخته شده بود، بسیار محکم تر از آن دیوار شیشه ای بود ....

⭕️ گاهی #دیوار_مشکلات از خود مشکل محکم تر است...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۸

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب را جیره بندی کرده ایم،
عطش همه را هلاک کرده است.
همه را جز شهدا....
که حالا در کنار هم خوابیده اند، دیگر شهدا تشنه نیستند، سلام مارا به امام برسانید،
از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم ....
ماندیم...   تا آخر جنگیدیم!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۸

واقعیت این است که بسیاری از فیلمها ظرفیت و کشش 90 دقیقه داستانگویی را ندارند چون اصلا داستان چندانی برای تعریفکردن ندارند. بیدلیل یکسری سکانس بههم کات خورده است که اگر یکی از آنها هم از فیلم حذف بشود هیچ ضربهای به فیلم وارد نمیشود. در آنها روابط علت و معلولی تعریف نشده است و بدون اینکه روندی منطقی را طی کند به پایان میرسد.

سالهاست که انگار داستانگویی برای کارگردانان در اولویت نیست و به ندرت شاهد پردازش صحیح و متناسبی از داستانی جذاب و تماشایی هستیم. همین ضعف در درام پردازی این سوال را مطرح میکند که آیا فیلمسازان دغدغههای مهمتری جز داستانگویی در فیلمشان را دارند یا فیلمنامهنویسان توانایی داستان تعریف کردن ندارند یا قوانین موجود، سینمای ایران را به سمت سینمایی بدون قصه پیش برده است؟

تغییر جذابیتهای قصهگویی

امیر عبدی، فیلمنامهنویس با تاکید بر اینکه هر فیلم از درامی هر چند اندک بهره دارد، به جامجم میگوید: اساسا لفظ «ضد قصه» از نظر من مردود است. از این جهت که هیچ فیلم یا سناریویی نیست که قصه نداشته باشد. فیلم هر چقدر هم بدون اکت و روایتی ویژه باشد قصهای دارد. بنابراین قصه در داستان هست، اما این جذابیتهای قصهنویسی است که بر اثر مرور زمان تغییر میکند. به عنوان مثال قصه «دن کیشوت» در زمان خودش خیلی زیباست و تا برههای از تاریخ هم جذابیت اش را حفظ میکند اما الان اگر عین همان قصه را بخواهید روایت کنید شما را درگیر نمیکند.

فیلمنامهنویس «لاک قرمز» میافزاید: قوانین و قراردادهای موجود بر سر راه فیلمنامهنویسان قطعا دست آنها را در روایت داستان موردنظرشان میبندد، اما این نکته را هم باید در نظر داشت که سلیقه مردم تغییر میکند. رفتارهای اجتماعی، بایدها و نبایدها، ذائقه سنین مختلف و... تغییر میکند، اما ما (و بیشتر نسل قدیمی سینما) اصرار داریم که همچنان به فرمت سالهای قبل برگردیم و از گام برداشتن در مسیری دیگر ترس داریم.

سینمای اجتماعی، نیازمند قصه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۸

🌷شهیدی که مادرش را با شالی از کربلا شفا داد

#شهید_محمد_معماریان

مادر شهید می گفت: نزدیک محرم بود که من پایم شکست و در خانه افتاده بودم و دکتر ها گفتند که به سختی خوب می شود...
یک روز دلم شکست و گفتم: خدایا من به مسجد می رفتم سبزی پاک می کردم، فرش ها را جارو می زدم و کارهای  هیئت را انجام می دادم... اما الان خانه نشین شده ام....
شب به شهید خودم متوسل شدم و خوابم برد... درعالم خواب دیدم که محمدم با عده ای از رفقای خودش که شهید شده اند آمد و یک شال سبز هم به گردنش بود...
گفتم: مادر کجا بودی؟
گفت: ما از کربلا می آییم... 
گفتم: مادر مگر نمی بینی من به چه وضعی در خانه افتاده ام... 
گفت: اتفاقا شفایت را از اباعبدالله(ع) گرفتم...
و بعد شال را از گردنش برداشت و روی پای من انداخت و گفت مادر شکستگی پایت خوب شده... این دردی که داری بخاطر گرفتگی عضلات است... 
گفت: مادر برو کارهای مسجد رو انجام بده..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۵۹

اولین تیزر پویانمایی «کلیله و دمنه» به کارگردانی علیرضا توکلی بینا رونمایی شد.
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از روابط عمومی بنیاد سینمایی فارابی، اولین تیزر پویانمایی «کلیله و دمنه» به کارگردانی علیرضا توکلی بینا به تهیه کنندگی زهرا هاشمی در آستانه اکران عمومی رونمایی شد.

«کلیله و دمنه» یکی از ارزشمندترین گنجینه‌های ادبیات فارسی است که با داستان‌های پندآموز و شیرین از زبان حیوانات درس زندگی به نوجوانان و جوانان یاد می‌دهد.

داستان این پویانمایی درباره دو شغال به نام‌های کلیله و دمنه است که با حوادث تلخ و شیرینی در جنگل روبرو می‌شوند. علاقه آنها وارد شدن به دربار شیر است. وقتی به آنجا می‌رسند، به ناچار نظاره‌گر عاقبت کارهای بد و خوب اطرافیان شیر مانند گرگ، کفتار و روباه می‌شوند و از حوادثی که برای آنها اتفاق می‌افتد کلیله و دمنه و بقیه حیوانات جنگل درس عبرت می‌گیرند.

پویانمایی «کلیله و دمنه» از چهارشنبه ۶ دی در سینماهای سراسر کشور اکران می‌شود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۷:۲۰

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نوشت: پیکر شهید حسن جنگجو پس از ٣٤ سال به ایران آمد. مادرش خندید و جان سپرد. سال ها منتظر این دیدار بود.
به گزارش روابط عمومی و اطلاع رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سید عباس صالحی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی این مطلب را در توئیت شخصی خود نوشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۷

درباره کتاب :
شاهزاده با سری افتاده برای دقیقه‌ای ساکت ماند. بعد از آن همه نقشه کشیدن، تمرین، مقاومت و عهد جسورانه‌ای که با خودش بسته بود، شکست خورده بود! آن کلمه را به یک طعمه گفته بود! حتی احتمال تقلب را حدس زده بود، ولی دست‌آخر مالدور فریبش داده بود. نابودش کرده بود، درست مثل بقیه‌ی دشمنانش. امید و ایمانی برای شاهزاده باقی نمانده بود. شاید باید تسلیم سرنوشت می‌شد. نمی‌دانست چقدر می‌توانست در آن فضای وصف‌ناپذیر دوام بیاورد بی‌آنکه عقلش را از دست بدهد.
شاهزاده سرش را بالا برد: «من هرگز بهت خدمت نخواهم کرد. تو من رو شکست دادی، ولی هیچوقت مالک من نمی‌شی.» این سخنان را به آنهایی که جانشان را به خاطرش از دست داده بودند، مدیون بود. این سخنان را به خودش مدیون بود. نابود شدن یک چیز بود، تسلیم شدن چیز دیگر، و بدین ترتیب دست‌کم تسلیم نشده بود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۴:۴۷

عبدالرحمن 13 سال بیشتر نداشت، اما با همین سن کمش نیروی داعش شده بود.

چند روزی بود که توسط رزمندگان فاطمیون اسیر شده بود. در این چند روز، چند تا از بچه ها جیره لباسشان را به او داده بودند. کنارش هم تعدادی کلوچه و تنقلات بود که بچه ها برایش گرفته بودند.بچه ها زبان او را نمی‌دانستند، ولی با توجه به سن کمش با او مهربان تر از باقی اسرا بودند.

محبت بچه ها و آنچه که از واقعیت فاطمیون دید، باعث شد تصمیم بگیرد با داعش بجنگد، داعشی که با دروغ دوستانش را کافر و بی نماز به او معرفی کرده بود.

شب تقاضای آب کرد و گفت می‌خواهم غسل شهادت کنم. صبح روز اربعین مانند دیگران نماز صبح خواند و همراه بچه‌ها به عملیات رفت.

می‌گفتند پرچم فاطمیون را به دوش گرفته بود و یک لحظه هم زمین نمی‌گذاشت. عبدالرحمن که دیگر از بچه ها خواسته بود علی اصغر صدایش کنند، در روز اربعین شربت شهادت را نوشید و به آرزویش رسید.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۳

قصه ها و افسانه هایی که قدیم ها بزرگ ترها برای مان تعریف می کردند را یادتان هست؟ همان داستان های شیرینی که ما را به خواب می برد و دنیایی از رویاهای کودکانه را پیش روی مان تصویر می کرد. دنیای شیرینی که حالا جایش در زندگی کودکان امروزی بسیار خالی ست.

خیلی از ما آن قصه های شیرین را به یاد داریم و بعضی هامان فراموش شان کرده ایم. حالا سام سرویس مسابقه ای ترتیب داده و از شما می خواهد دست به قلم شوید و این داستان ها را بنویسید و در مسابقه ی "تار و پود خاک" شرکت کنید.
شیوه ی شرکت در مسابقه هم به این صورت است که شما باید افسانه های کهن ایرانی که معمولا از زبان سال خورده های اطراف تان شنیده اید یا می شنوید را با قلم خودتان بنویسید و ضمن شرکت در یک مسابقه ی خوب، کمک کنید تا این داستان های دل نشین با کمک سام سرویس و با نام خود شما، آرشیو و در صورت امکان چاپ شود.

هدف اصلی سام سرویس از این مسابقه ثبت و جمع آوری افسانه هایی است که بارها از زبان افراد کهن سال و باتجربه ی اطراف مان  شنیده ایم ولی شاید هیچ وقت کسی به فکر ثبت و ضبط شان نیفتاده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۳:۴۰

داستان یک معجزه زیر آوارهای زلزله

 ١٦ساعت گذشته بود. هنوز نتوانسته بود همسرش را پیدا کند. فریادزنان، اسم همسرش را صدا می‌زد. اجازه نمی‌داد کسی بولدوزر را روشن کند. امید داشت به زنده‌بودن همسرش؛ با صدای بلند می‌گفت: «فرانک باردار است، باید نجاتش بدهیم.»
به گزارش شهروند، نیروهای هلال‌احمر و ارتش همگی با هم بسیج شده بودند تا شاید بتوانند این زن باردار را در میان آوار پیدا کنند. کم‌کم امیدها ناامید شد. هیچ‌کس هیچ صدایی از میان آوار نمی‌شنید. نیروهای امدادی و مردم تقریبا مطمئن شده بودند که زن جوان در میان این همه خاک جان باخته است.
مگر می‌شود کسی در این ویرانه جا مانده باشد و نفس بکشد. آن هم بعد از این همه ساعت؛ بنابراین عملیات آواربرداری با روشن‌شدن بولدوزر آغاز شد. مرد جوان اما دست‌بردار نبود. باز هم در میان خاک‌ها به دنبال همسرش می‌گشت.
چند ثانیه مانده بود تا شروع عملیات که ناگهان صدایی از میان خاک‌ها شنیده شد. مرد جوان فریاد زد «زنده است.» نیروهای امدادی به سمت صدا رفتند. مرد جوان با اشک اسم همسرش را صدا می‌زد و حالا دیگر فریادهایش پاسخ داشت. همسرش هم او را صدا می‌زد.
درنهایت فرانک ٢٤ساله زیر خروارها خاک پیدا شد. او را بیرون آوردند و به بیمارستان منتقل کردند. معجزه اصلی این‌جا بود که این زن بعد از ١٦ساعت هم خودش و هم فرزندش سالم بودند.
 ١٦ ساعت وحشتناک 
فرانک صحیح و سالم در کنار شوهرش نشسته است. او هم مرتب خداراشکر می‌کند. باورش نمی‌شود که زنده مانده است. هرکس او را ببیند، باور نمی‌کند که چندین ساعت زیر آوار بوده و خروار خاک رویش ریخته است. فرانک هم از ١٦ساعت ترس و دلهره‌اش در زیر خاک می‌گوید: 
چی شد که زیر آوار جا ماندی؟
وقتی زلزله آمد، من داخل خانه نشسته بودم و تلویزیون نگاه می‌کردم. مادرشوهر و خواهرشوهرم به میهمانی رفته بودند. خانه عمویم بودند. شوهرم هم پیش از یکی از دوستانش در پارک رفته بود تا کاری انجام دهد. پدرشوهرم هم داخل حیاط بود. ناگهان خانه لرزید. پدرشوهرم توانست فرار کند، ولی من تا آمدم فرار کنم، ناگهان خانه ترک برداشت. کنار چارچوب در رفتم. می‌خواستم بروم بیرون که ناگهان پاره آجری به سرم خورد و روی زمین افتادم. دیگر خانه خراب شده بود و راه فراری نبود. گیر افتادم در میان خاک‌ها و سنگ‌ها. 
 به هوش بودی؟
تمام مدتی که آن زیر بودم، به هوش بودم. همه صداها را می‌شنیدم، حتی صدای شوهرم را هم می‌شنیدم که مرتب فریاد می‌زد و اسمم را صدا می‌کرد. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۱:۴۴

 حجت الاسلام قرائتی: ما یک بار از بچه ها خواستیم شیرین ترین نمازی که در عمرتان خواندید را برای ما بفرستید.

در آن نامه ها، 

دختر ۱۱ ساله ای نوشته بود

که با پدرم در اتوبوس جاده ای بودم؛ راننده برای نماز در جاده توقف نمی کرد. این دختر از کیف خود ظرف آب را برداشت و در داخل اتوبوس وضو گرفت، مهر این دختر به دل شاگرد راننده افتاد و راننده  اتوبوس را متوقف کرد. دختر نمازش را شروع کرد، همه مسافران آفرین گفتند و بعد یکی یکی پیاده شدند و همراه با آن دختر نماز خواندند. دختر گفت یک دفعه دیدم ۱۷ نفر همراه من نماز می خوانند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۵:۳۵

پدر، عشق و پسر اثری است که در آن فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر بن الحسین علیهما السلام به تصویر کشیده می‌شود. وقایع از زاویه‌ی اول شخص و از زبان اسب آن حضرت «عقاب» روایت می‌شود و مخاطب راوی در داستان، لیلی بنت ابی‌مرّه مادر گرامی حضرت علی‌اکبر (ع) است. فصول کتاب با عنوان «مجلس» نامگذاری شده و داستان متشکل از ده است که در هر مجلس، عقاب با زبانی عاطفی و دلنشین، صحنه‌ای از زندگی حضرت علی‌اکبر(ع) را روایت می‌کند و مجالس پایانی، به شهادت حضرتش در کربلا اختصاص دارد. گفتنی است که هر برش از زندگی حضرت که در مجالس ده‌گانه نمایانده می‌شود، در انتهای هر مجلس به گونه‌ای به واقعه‌ی کربلا مربوط و منتسب می‌شود و بدین ترتیب، تمام مجالس رنگ عاشورایی خود را حفظ می‌کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۶:۵۶

 

«امپراطور عشق» اثر بهزاد بهزاد پور: «حمامه» خواهرزاده زیبای «ابرهه»، در جنگ، در دستان «ابن سهیل» بزرگ قبیله ختعم اسیر می شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۰