مرکز سینمایی رسانه ای اسطوره سازان

موسسه فرهنگی سینمایی اسطوره سازان براساس دغدغه ی قهرمان، الگو و اسطوره سازی و پاسخ به کمبود منابع تصویری از قهرمانان، الگوها و اسطوره های دینی و بومی مورد نیاز نسل جوان و جامعه امروزی، با رویکرد تولید آثار تلویزیونی و سینمایی در ساختارهای داستانی، مستند، آموزشی، انیمیشن و سریال های تلویزیونی فعال شده است
همچنین در حوزه توزیع و پخش آثار سینمایی و سینما مارکتینگ فعال است

آخرین نظرات
پیوندها

۱۰۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

 

محمدرضا سرشار که معتقد است کارگردانان سینمای ما زیاد اهل مطالعه داستان نیستند، یا داستان ایرانی نمی‌خوانند، می‌گوید ظرفیت‌ بسیار داستان‌های ایرانی می‌تواند سینمای «ورشکسته» ما را نجات دهد.

نویسنده «اگه بابا بمیره»، داستانی که فیلم «جاده‌های سرد» مسعود جعفری‌جوزانی بر اساس آن ساخته شده است، در گفت‌وگو با ایسنا، درباره تجربه خود در نوشتن این داستان و داستان‌های دیگری که به ساخت فیلم منجر شده‌اند بیان کرد: همه داستان‌ها جنبه تصویری بالا ندارد، البته هر داستانی باید این‌گونه باشد، ولی ضعف‌های نویسندگان در نگارش یا نشناختن درست قالب داستان باعث می‌شود تعدادی از داستان‌ها فاقد این جنبه باشند و به راحتی نشود داستان آن‌ها را به نمایش درآورد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۹ ، ۱۲:۳۳

 سیدحسین موسوی­‌نیا در یادداشتی به ضرورت و اهمیت روایت قهرمان­‌های دینی و ملی و نیز جایگاه و منظر روبه رشد و قابل تأمل مجموعه داستان گروهی «عطر عربی» با موضوع مدافعان حرم که از سوی انتشارات شهرستان ادب منتشر شده، پرداخته است، در ادامه این یادداشت را می‌خوانید:

انسان‌­ها در همه دوره‌­های تاریخ با پروراندن یاد و خاطره­‌ها و داستان‌­های رشادت پهلوانان و قهرمان خود زیسته‌­اند. وجود قهرمان، الگو و نمونه­ عالی و برتر در جوامع انسانی یک نیاز روانی و هویتی بوده و خواهد بوده و همیشه نیز میل هرچه بیشتر شبیه شدن به قهرمان‌ها به انسان انگیزه­ مبارزه و مقاومت برای پیروزی داده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۱:۲۸

 مجموعه داستان مصور «ایلیا»، یک مجموعه داستانی سریالی و ادامه دار است که توسط شرکت کمیکا طراحی و تولید شده و هر ماه یک شماره از آن منتشر می شود. کمیک بوک «ایلیا» روایت کننده داستانی ابرقهرمانی است که در آن چهار نوجوان برخاسته از اقشار مختلف جامعه طی اتفاقاتی به قدرت های ماورایی و فانتزی دست پیدا کرده و از آن برای مبارزه با نیروهای شرور و اهریمنی استفاده می کنند.

داستان مصور «ایلیا» در یک شهر خیالی جریان دارد، اما تلاش مجموعه بر آن بوده که از المان های ایرانی و اسلامی در طراحی محیط های داستان و معماری ساختمان ها استفاده و فضای داستان بیش از پیش ایرانی شود تا برای مخاطبان آشنا باشد. همچنین استفاده از الگوهای اسلامی و متناسب با فرهنگ ایرانی و بازسازی آنها در قالب شخصیت های امروزی از دیگر ویژگی های این کمیک استریپ است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۳۶

یوهان گوتفرید هردر، فولکلورپژوه آلمانی می‌گوید که فولکلور روح یک ملت است.  به این معنا اگر ملتی به داشته‌های فرهنگی- هنری و در کل به سبک زندگی روزانه‌ی  خود بها ندهد و یا در مراقبت از آن کوتاهی کند- به مرور زمان از روح- روحیه‌­ی ملی-  تُهی می‌شود. وقتی که روح یک ملت از بین برود، آنگاه است که نابودی آن ملت نیز فرا می‌رسد.

درباره‌ی فولکلور و بطور خاص ادبیات شفاهی افغانستان، تاکنون کار جدی و سیستماتیک انجام نشده، شماری از نویسندگان در این زمینه کارهای را انجام داده اند اما این کارها از نظر حجم و گستردگی به اندازه‌ای نیست که بتوان روی آن‌ها حساب ویژه بازکرد.  فولکلور حوزه‌ی بزرگی از فرهنگ توده را در بر می‌گیرد و از دیدگاه فولکلور پژوهان- در مطالعات فولکلور شناسی، بیشتر رویکرد مردم شناسی- و مردم نگاری نهفته است تا مساله هنر و ادبیات. به این بیان که فولکلور تنها شامل ادبیات شفاهی- افسانه‌ها و اساطیر نمی‌شود بلکه فراتر از این محدوده می‌رود و به عبارتی شامل تمام جنبه‌های زندگی توده‌ی مردم می‌شود. در افغانستان تنها یک نفر این کار را کرده است، کاری که از نظر حجم و گستردگی، فراتر از ادبیات شفاهی است و آن یک نفر هم شهروند افغانستان نیست ولی عشق و دلدادگی خاص به ساحت فرهنگ این کشوردارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۸ ، ۱۶:۱۶

کوثر؛ داستان یک موفقیتسال 1368بود زمانی که پدر تصمیم گرفت که اولین هواپیمای نظامی¬مافوق صوت ایران را بسازد. گاندی یک مثال جالب دارد ، ابتدا شما را نادیده می‌گیرند، بعد به شما می‌خندند، سپس به شما حمله میکنند و بعد شما پیروز میشوید.

سال 1368 بود زمانی که پدر تصمیم گرفت که اولین هواپیمای نظامی مافوق صوت ایران را بسازد. گاندی یک مثال جالب دارد، ابتدا شما را نادیده می‌گیرند، بعد به شما می‌خندند، سپس به شما حمله میکنند و بعد شما پیروز میشوید. این داستان مشابه در هر موفقیتی است. در ارتباط با ساخت جنگنده هم به همین شکل بود. ابتدا مانند امروز موضوع را نادیده گرفتند، بعد مسخره کردند و سپس شروع به مبارزه و ضربه زدن برای توقف کار کردند. اما آذرخش به سرانجام رسید قبل از اینکه پدر به شهادت برسد .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۲۱

مهدی طحانیان، به‌عنوان جوان‌ترین اسیر جنگی در زمان اسارتش ‌بشدت مورد توجه بعثی‌ها بود. از این نظر خاطرات او ماجراهای تلخ و شیرینی به‌همراه دارد. در این کتاب، خاطرات دوران اسارت آزاده‌ سرافراز، مهدی طحانیان در سنین نوجوانی در زندان‌های رژیم بعث عراق (۱۳۶۱ تا ۱۳۶۹) روایت شده است. در ادامه قسمتی از خاطرات وی را که برگرفته از کتاب سرباز کوچک امام‌ استبا هم می‌خوانیم.

به یک ساختمان چند طبقه رسیدیم. صبرکردیم تا سرباز و درجه‌داری که دنبال‌مان راه افتاده بودند، بهمان برسند. سرباز که برای اولین بار می‌دیدمش نفسی چاق کرد و گفت: «ببین، حواستو خوب جمع کن! اینجا که داریم می‌ریم، جای خیلی خطرناکیه. مواظب باش حرفی نزنی که اینا رو عصبانی کنیا! اینا دیگه واقعاً با کسی شوخی ندارن. از حرفات خوش‌شون نیاد، می‌کشنت!»

مثل آب خوردن فارسی حرف می‌زد؛ بدون کوچک‌ترین اشتباهی. درجه‌دار همان‌طور محکم مچ دستم را چسبیده بود و بی‌آن که بفهمد سرباز چه می‌گوید، نگاه‌مان می‌کرد. حواسم رفته بود پی چند‌ کماندویی که کلاه کج سبز سرشان بود و نزدیک‌مان ایستاده بودند و داشتند سیگار می‌کشیدند. سرباز که از بی‌تفاوتی‌ام حرصش گرفته بود، گفت: «با توام... این پدرسوخته‌ها خیلی آدمای پستی‌ان، حواست باشه الکی الکی سر تو به باد ندی‌ها!»

دنبال درجه‌دارهای توجیه سیاسی وارد ساختمان شدم. با اینکه ظاهر ساختمان کمی تخریب شده بود اما در کل سالم و قابل استفاده بود. از جنس دیوارهای بتونی‌اش می‌شد حدس زد که باید جای مهمی باشد. سرپاترین ساختمان شهر، همین ساختمان بود. سمت چپ ورودی‌اش، فضایی شبیه زیرپله بود که پر از دوچرخه و لوازم خانگی‌ای مثل یخچال و گاز و تلویزیون بود. سمت راست هم چند اتاق کنار هم قرار داشت که درهایشان بسته بود. کنار آخرین اتاق یک راه‌پله و یک آسانسور بود. چهار‌تایی جلوی آسانسور ایستادیم. سرباز دگمه‌اش را زد و آسانسور بالا آمد. اولین بار بود که سوار آسانسور می‌شدم؛ راه که افتاد قلبم هری ریخت. داشتیم پایین می‌رفتیم. نفهمیدم چند طبقه فقط می‌دانم که خیلی نشد. موقع بیرون آمدن سرباز دم گوشم گفت: «اگه گفتن به رهبرت فحش بده، فحش بدی‌ها!»

منظورش را نمی‌فهمیدم؛ این دیگر چه حرفی بود که می‌زد! جلوی آسانسور درجه‌دارها و سرباز دستی کشیدند به پیراهن و شلوارشان و خودشان را مرتب کردند. من هم که تکلیفم معلوم بود. قبل از آمدن مرا بسته بودند به آتش عقبه کاتیوشا و حسابی از خجالت ریخت و قیافه‌ام درآمده بودند! نمی‌دانستم پیش چه کسی می‌خواهیم برویم که آن‌ها این همه استرس دارند. چند قدم جلوتر، یکی از درجه‌دارها در یک اتاق را زد. بلافاصله در باز شد و چند افسر عراقی از اتاق بیرون آمدند. آن‌ها سلاح سرباز را گرفتند و اجازه دادند فقط او و من داخل اتاق شویم. در را هم پشت سرمان بستند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۱

نیک سیترمن کارمند جوان و پرشور "راه آهن" بود.
مشهور بود که مرد بسیار "فعال و پرکاری" است.
همسر بسیار خوب، دو فرزند و دوستان فراوان داشت.
یکی از روز های تابستان به کارکنان قطار اطلاع داده شد به خاطر سال روز تولد رئیس می توانند یک ساعت کارشان را زودتر "تعطیل" کنند.
نیک در حالی که آخرین واگن قطار را بررسی می کرد، در "کوپه ای" که "یخچال قطار" بود "محبوس شد."

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۱

 یکى از طلبه هاى حوزه نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشوارى غیر قابل تحملّى بود. روزى از روى شکایت و فشار روحى کنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمومنین (علیه السلام)عرضه مى دارد: شما این لوسترهاى قیمتى و قندیل هاى بى بدیل را به چه سبب در حرم خود گذارده اید، در حالى که من براى اداره امور معیشتم در تنگناى شدیدى هستم؟ !شب امیرالمومنین (علیه السلام) را در خواب مى بیند که آن حضرت به او مى فرماید: اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى اینجا همین نان و ماست و فیجیل و فرش طلبگى است، و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى باید به هندوستان در شهر حیدرآباد دکن به خانه فلان کس مراجعه کنى، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز کرد به او بگو: به آسمان رود و کار آفتاب کند.

پس از این خواب، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد: زندگى من اینجا پریشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله مى دهید! بار دیگر حضرت را خواب مى بیند که مى فرماید: سخن همان است که گفتم ، اگر در جوار ما با این اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت کن، اگر نمى توانى باید به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگیرى و به او بگویى: به آسمان رود و کار آفتاب کند پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن، کتاب ها و لوازم مختصرى که داشته به فروش مى رساند و اهل خیر هم با او مساعدت مى کنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گیرد، مردم از این که طلبه اى فقیر با چنان مردى ثروتمند و متمکن قصد ملاقات دارد، تعجب مى کنند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۲

یادمه هشت سالم بود
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت!
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن
واسه همین تو صف موندم
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود
الان پنجاه سالمه، اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد!
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که
خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!

پرویز پرستویی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۸

نام فامیلشان تحریریان بود و اصالتا اصفهانی ولی ساکن تهران. شغل پدرش هم فروش لوازم التحریر در بازار بود. فرزند چهارم خانواده بود و نور چشمی پدر. همین که دبستان را تمام کرد به حجره ی پدرش رفت و مشغول کار شد؛ شبانه درس میخواند و روزها کار میکرد. عاشق مکالمه به زبان انگلیسی بود و ول کن هم نبود. کلاس زبان میرفت و جوری شده بود که مثل بلبل انگلیسی حرف میزد. از سربازی که آمد، زن گرفت و باز به حجره ی پدرش برگشت. فامیلشان را از تحریریان به رفوگران تغییر دادند. اولین درخشش او زمانی بود که یک محموله ی مداد از ژاپن به ایران  رسید و  او کولاک کرد! چون همسرش برای مدادها منگوله های رنگی می ساخت و ایده میداد تا فروش بهتر شود و با این کار سودشان چند برابر شده بود! این بود که علی اکبر به فکر تجارت افتاد. چون خانواده ای مذهبی بودند و به حقشان قانع بودند، پدرش محافظه کار بود و بلند پروازی علی اکبر را که میدید میگفت آخر تو، کار دست من میدهی! علی اکبر گوشش بدهکار این حرفها نبود. کم کم کارخانه ی علی اکبر رفوگران و برادران را تاسیس کرد!

و عکس برگردان و برچسب آیه های قرآن را چاپ زدند و دعای "وان یکاد" و طرح "فالله خیرحافظا و هو ارحم الرحمین" در ایران غوغا کرد. از ماشین عروس تا ویترین مغازه ها جایی نبود که برچسب ها نباشد! این شد که سرمایه ای دست و پا کرد.

کم کم به فکر تولید قلم خودنویس افتاد ولی هرچه تلاش کرد موفق نشد!!!

تا اینکه در یک روز تابستانی، آقایی به نام بهنام، به مغازه شان آمد و لای کاغذی که در دست داشت، سه عدد قلم بود. علی اکبر شروع به نوشتن کرد و دید چه چیز خوبی است! پدرش آمد و علی اکبر گفت آقای بهنام این قلم ها را آورده. پدر نگاه کرد و نوشت و گفت  علی اکبر، اینها چطوری جوهر میخورند؟ گفتم اینها جوهر نمیخورد، "خودکار" است!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۵

جوامع از گذشته های دور قهرمان پرور بوده اند. این قهرمان پروری و قهرمان سازی نمایانگر بخشی عمده از نیازهای روانی انسان هاست.
قسمتی از این نیاز٬ برخورد و مقابله با ترس است. افرادی که یک سر و گردن بالاتر از دیگران می ایستاده اند و در برابر ناملایمات و دشواری ها و رویدادهای وحشت بار٬ مقابله می کرده اند٬ تبدیل می شده اند به قهرمان ها. از طریق این ها٬ انسان های دیگر خود را امن تر احساس می کرده اند و در سایه ی شان احساس آرامش و راحتی. در کنار آن٬ بهانه ای داشته اند برای افتخار ورزیدن و غرور آفرینی و ارضا کردن نیاز به اعتماد به نفس.

البته بسیاری از انسان ها حالا دیگر ترسی از این ندارند که مثلا موجودی ترسناک و موهوم از گوشه ی سر بالا می کند و سبب اذیت و آزار شان می شود. با وجود این٬ جوامع عصر مدرن پیوسته دنبال قهرمان سازی و قهرمان پروری بوده اند٬ از میان مثلا دانشمندان٬ فضانوردان٬ و سربازان و در مجموع کسانی که به نحوی جان خود را به خطر می اندازند تا کار مهمی انجام دهند.

این نشان می دهد که قهرمان سازی یک لایه ی دیگر هم دارد. انسان ها٬ در وجود قهرمان ها٬ ارزش های خود را می بینند و قهرمان ها را نماینده و پاسدار این ارزش ها می پندارند. به عبارتی می توان گفت که قهرمانان حد و مرز ارزش های عمده ی یک جامعه را تعیین می کنند و به همین دلیل سمبول و الگویی می شوند در حد پرستش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۰:۴۹

جف بزوس وقتی در اواسط دهه 1990میلادی ایده فروش کتاب در دنیای مجازی را با سایت آمازون آغاز کرد، ‌ در یک گاراژ کوچک مشغول کار شد که هیچ شباهتی به جلال و جبروت امروزش نداشت.

استارت کار با استناد به یک آمار

30 ساله بود که ایده خرده‌فروشی آنلاین به ذهنش رسید. هنوز کسب‌وکارهای اینترنتی در دنیا پا نگرفته بودند اما او تصمیم داشت یک کار تازه انجام بدهد. از کارش استعفا داد. یک آمار جذاب او را به این بازار جدید امیدوار می‌کرد؛ در سال 1994که زمان اوج انقلاب اینترنت در دنیا بود، ‌گفته شد فقط در آمریکا تعداد کاربران اینترنت در عرض یک سال 2300درصد رشد کرده است.

چطور مشتری جمع کرد؟

جف کارش را با فروش «جذاب‌های بازار» ‌شروع کرد تا مطمئن باشد در آغاز کار بی‌پول نمی‌ماند. او فهرستی از 20جنس پروفروش هفته یا‌ماه تهیه می‌کرد و آنها را به‌صورت آنلاین می‌فروخت. جنس را عمده می‌خرید و به قیمت تک‌فروشی که گران‌تر بود،  در اختیار مشتری می‌گذاشت. او مشخصا کتاب را انتخاب کرد چون ارزان‌تر بود و در تمام دنیا مشتری داشت.

ریسک بر سر پس‌انداز خانوادگی

پول اولیه برای آغاز کار را پدر و مادرش به او دادند. نخستین سؤال پدر از پسر،  برای اینکه این پس‌انداز خانوادگی را در اختیارش بگذارد، این بود: «اینترنت چی هست؟» و وقتی پسرش درباره قابلیت‌های شبکه جهانی به او توضیح داد،  حاضر شد ریسک کرده و تمام دار و ندارش را به او ببخشد. در آغاز کار، آمازون گاهی هفته‌ای 20هزار دلار درمی‌آورد و گاهی هیچ. بررسی آمار پیشرفت این شرکت نشان می‌دهد تأکید بزوس بر توسعه آهسته و پیوسته بوده است. مهم نتیجه نهایی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۶

«آقا و خانم دورسلی ساکن خانه‌ شماره‌ چهار خیابان پریوت درایو بودند. آنها خانواده‌‌ای بسیار معمولی بودند و از زندگی خود رضایت داشتند».

این اولین جمله‌ کتاب «هری پاتر و سنگ جادو» در نخستین جلد از یک مجموعه داستان نوشته جی.کی. رولینگ است. فروش این مجموعه داستان‌ها تا ژوئن ۲۰۱۱ به حدود ۴۵۰میلیون نسخه رسید و به ۶۷ زبان دنیا ترجمه شد.

دو پژوهشگر آمریکایی با تحلیل کتاب‌های پرفروش به الگوریتمی رسیده‌اند که با احتمال ۸۰ تا ۹۰ درصدی می‌تواند کتاب‌های پرفروش را تشخیص دهد.

آنها معتقدند کلمات پیش پا افتاده و زبان عامه‌پسند در موفقیت کتاب‌های پرفروش موثراست.

منبع:دویچه وله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۳

غذای اضافی 

دخترک تلویزیون را روشن کرد و بی درنگ کنار اعضای خانواده بر سر سفره افطار نشست. مجری برنامه گفت: [امیرالمؤمنان، علی (علیه السلام)، به دخترش که برای افطار به خانه اش رفته بود، فرمود: «دخترم! کی دیده ای که پدرت بر سر سفره، بیش از یک نوع غذا خورده باشد! من همین نان جو برایم کافی است؛ مابقی را بردار].
دختر کوچک با شنیدن این جمله از پدر و مادرش اجازه گرفت و غذای اضافی را از سر سفره برداشت و به در خانه همسایه برد. همه اهل محل می دانستند که آن همسایه، مدتی است تنگ دست شده. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۰

لبخند 

خسته و گرسنه به خانه رسید. از زمان افطار، یک ساعت گذشته بود. در را که باز کرد. همه از دیدن رنگ پریدگی او نگران شدند. یکی گفت: ما فکر می کردیم بیرون از خانه افطار می کنی، هیچ چیز برای خوردنت باقی نمانده... 
او سکوت کرد و چیزی نگفت. وقتی که داشت روزه اش را با آب باز می کرد، با خود اندیشید پیامبر روزی که به خانه باز گشت و دید خدمتکارش برای افطار هیچ غذایی مهیا نکرده، تنها لبخند زد... من هم باید سعی کنم لبخند بزنم. 
سپس اهل خانه همه لبخند مهربان او را دیدند. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۰۲

باران
با صدای باران که به شیشه پنجره ها می خورد، بیدار شد و فکر کرد از وقت سحری خوردن گذشته. خیلی ناراحت شد. موقع خواب یادش رفته بود ساعت را کوک کند. نگاهی به ساعت انداخت و ناگهان متوجه شد هنوز تا اذان صبح مانده. با خوش حالی خدا را سپاس گفت. نمی دانست که باران به غیر از او چند نفر دیگر را برای سحری خوردن بیدار کرده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۷

یکی فریاد زد:« آنجا را نگاه کنید...! »

یکدفعه دیدیم یک تانک عراقی از دور چرخید و دور زد و یک راست آمد طرف ما. هر کسی به سویی دوید. آماده شدیم که تانک را بزنیم. 
تانک، وقتی که به نزدیکی می رسید، ناگهان ایستاد. دریچه ی بالایی اش آرام باز شد . فکر کردیم راننده اش می خواهد تسلیم شود. همه، اسلحه ها را آماده کردیم.
احمد، از بچه های نترس و شجاع ما بود. سرش را از بالای تانک بیرون آورد. می خندید.
داد زدم : « احمد !»
گفت:« ترسیدید؟ اون پشت بود. بعثی ها ولش کرده بودند به امان خدا! من هم اون قدر باهاش ور رفتم تا روشن شد و آوردمش اینجا.حتماً به دردمان می خورد!»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۲۶

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. 
⭕️ یک شیشه وسط یک آکواریوم بزرگ گذاشت و آن را دو نیم کرد.
در یک سمت ماهی بزرگی قرار داد و در سمت دیگر یک ماهی کوچک که غذای مورد علاقه دیگری بود.
ماهی بزرگ بارها به ماهی کوچک حمله کرد و هربار به دیوار نامرئی برخورد کرد تا اینکه دیگر ناامید شده و از حمله دست کشید.
او دیگر باور کرده بود که شکار آن ماهی کوچک محال و غیر ممکن است!

👈  دانشمند دیوار حائل را برداشت، ولی ماهی بزرگ دیگر هیچ وقت به سمت ماهی کوچک نرفت، دیواری که در ذهنش بین او و ماهی کوچک ساخته شده بود، بسیار محکم تر از آن دیوار شیشه ای بود ....

⭕️ گاهی #دیوار_مشکلات از خود مشکل محکم تر است...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۸

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب را جیره بندی کرده ایم،
عطش همه را هلاک کرده است.
همه را جز شهدا....
که حالا در کنار هم خوابیده اند، دیگر شهدا تشنه نیستند، سلام مارا به امام برسانید،
از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم ....
ماندیم...   تا آخر جنگیدیم!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۸

واقعیت این است که بسیاری از فیلمها ظرفیت و کشش 90 دقیقه داستانگویی را ندارند چون اصلا داستان چندانی برای تعریفکردن ندارند. بیدلیل یکسری سکانس بههم کات خورده است که اگر یکی از آنها هم از فیلم حذف بشود هیچ ضربهای به فیلم وارد نمیشود. در آنها روابط علت و معلولی تعریف نشده است و بدون اینکه روندی منطقی را طی کند به پایان میرسد.

سالهاست که انگار داستانگویی برای کارگردانان در اولویت نیست و به ندرت شاهد پردازش صحیح و متناسبی از داستانی جذاب و تماشایی هستیم. همین ضعف در درام پردازی این سوال را مطرح میکند که آیا فیلمسازان دغدغههای مهمتری جز داستانگویی در فیلمشان را دارند یا فیلمنامهنویسان توانایی داستان تعریف کردن ندارند یا قوانین موجود، سینمای ایران را به سمت سینمایی بدون قصه پیش برده است؟

تغییر جذابیتهای قصهگویی

امیر عبدی، فیلمنامهنویس با تاکید بر اینکه هر فیلم از درامی هر چند اندک بهره دارد، به جامجم میگوید: اساسا لفظ «ضد قصه» از نظر من مردود است. از این جهت که هیچ فیلم یا سناریویی نیست که قصه نداشته باشد. فیلم هر چقدر هم بدون اکت و روایتی ویژه باشد قصهای دارد. بنابراین قصه در داستان هست، اما این جذابیتهای قصهنویسی است که بر اثر مرور زمان تغییر میکند. به عنوان مثال قصه «دن کیشوت» در زمان خودش خیلی زیباست و تا برههای از تاریخ هم جذابیت اش را حفظ میکند اما الان اگر عین همان قصه را بخواهید روایت کنید شما را درگیر نمیکند.

فیلمنامهنویس «لاک قرمز» میافزاید: قوانین و قراردادهای موجود بر سر راه فیلمنامهنویسان قطعا دست آنها را در روایت داستان موردنظرشان میبندد، اما این نکته را هم باید در نظر داشت که سلیقه مردم تغییر میکند. رفتارهای اجتماعی، بایدها و نبایدها، ذائقه سنین مختلف و... تغییر میکند، اما ما (و بیشتر نسل قدیمی سینما) اصرار داریم که همچنان به فرمت سالهای قبل برگردیم و از گام برداشتن در مسیری دیگر ترس داریم.

سینمای اجتماعی، نیازمند قصه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۸