موسسه سینمایی اسطوره سازان

موسسه فرهنگی سینمایی اسطوره سازان براساس دغدغه ی قهرمان، الگو و اسطوره سازی و پاسخ به کمبود منابع تصویری از قهرمانان، الگوها و اسطوره های دینی و بومی مورد نیاز نسل جوان و جامعه امروزی، با رویکرد تولید آثار تلویزیونی و سینمایی در ساختارهای داستانی، مستند، آموزشی، انیمیشن و سریال های تلویزیونی فعال شده است
همچنین در حوزه توزیع و پخش آثار سینمایی و سینما مارکتینگ فعال است

آخرین نظرات
  • ۲۴ بهمن ۹۶، ۱۹:۴۹ - امین
    عالیه
  • ۲۴ دی ۹۶، ۱۶:۱۵ - گرافیست ارشد
    *طراحی
پیوندها

۸۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب را جیره بندی کرده ایم،
عطش همه را هلاک کرده است.
همه را جز شهدا....
که حالا در کنار هم خوابیده اند، دیگر شهدا تشنه نیستند، سلام مارا به امام برسانید،
از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم ....
ماندیم...   تا آخر جنگیدیم!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۸

واقعیت این است که بسیاری از فیلمها ظرفیت و کشش 90 دقیقه داستانگویی را ندارند چون اصلا داستان چندانی برای تعریفکردن ندارند. بیدلیل یکسری سکانس بههم کات خورده است که اگر یکی از آنها هم از فیلم حذف بشود هیچ ضربهای به فیلم وارد نمیشود. در آنها روابط علت و معلولی تعریف نشده است و بدون اینکه روندی منطقی را طی کند به پایان میرسد.

سالهاست که انگار داستانگویی برای کارگردانان در اولویت نیست و به ندرت شاهد پردازش صحیح و متناسبی از داستانی جذاب و تماشایی هستیم. همین ضعف در درام پردازی این سوال را مطرح میکند که آیا فیلمسازان دغدغههای مهمتری جز داستانگویی در فیلمشان را دارند یا فیلمنامهنویسان توانایی داستان تعریف کردن ندارند یا قوانین موجود، سینمای ایران را به سمت سینمایی بدون قصه پیش برده است؟

تغییر جذابیتهای قصهگویی

امیر عبدی، فیلمنامهنویس با تاکید بر اینکه هر فیلم از درامی هر چند اندک بهره دارد، به جامجم میگوید: اساسا لفظ «ضد قصه» از نظر من مردود است. از این جهت که هیچ فیلم یا سناریویی نیست که قصه نداشته باشد. فیلم هر چقدر هم بدون اکت و روایتی ویژه باشد قصهای دارد. بنابراین قصه در داستان هست، اما این جذابیتهای قصهنویسی است که بر اثر مرور زمان تغییر میکند. به عنوان مثال قصه «دن کیشوت» در زمان خودش خیلی زیباست و تا برههای از تاریخ هم جذابیت اش را حفظ میکند اما الان اگر عین همان قصه را بخواهید روایت کنید شما را درگیر نمیکند.

فیلمنامهنویس «لاک قرمز» میافزاید: قوانین و قراردادهای موجود بر سر راه فیلمنامهنویسان قطعا دست آنها را در روایت داستان موردنظرشان میبندد، اما این نکته را هم باید در نظر داشت که سلیقه مردم تغییر میکند. رفتارهای اجتماعی، بایدها و نبایدها، ذائقه سنین مختلف و... تغییر میکند، اما ما (و بیشتر نسل قدیمی سینما) اصرار داریم که همچنان به فرمت سالهای قبل برگردیم و از گام برداشتن در مسیری دیگر ترس داریم.

سینمای اجتماعی، نیازمند قصه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۸

🌷شهیدی که مادرش را با شالی از کربلا شفا داد

#شهید_محمد_معماریان

مادر شهید می گفت: نزدیک محرم بود که من پایم شکست و در خانه افتاده بودم و دکتر ها گفتند که به سختی خوب می شود...
یک روز دلم شکست و گفتم: خدایا من به مسجد می رفتم سبزی پاک می کردم، فرش ها را جارو می زدم و کارهای  هیئت را انجام می دادم... اما الان خانه نشین شده ام....
شب به شهید خودم متوسل شدم و خوابم برد... درعالم خواب دیدم که محمدم با عده ای از رفقای خودش که شهید شده اند آمد و یک شال سبز هم به گردنش بود...
گفتم: مادر کجا بودی؟
گفت: ما از کربلا می آییم... 
گفتم: مادر مگر نمی بینی من به چه وضعی در خانه افتاده ام... 
گفت: اتفاقا شفایت را از اباعبدالله(ع) گرفتم...
و بعد شال را از گردنش برداشت و روی پای من انداخت و گفت مادر شکستگی پایت خوب شده... این دردی که داری بخاطر گرفتگی عضلات است... 
گفت: مادر برو کارهای مسجد رو انجام بده..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۵۹

اولین تیزر پویانمایی «کلیله و دمنه» به کارگردانی علیرضا توکلی بینا رونمایی شد.
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از روابط عمومی بنیاد سینمایی فارابی، اولین تیزر پویانمایی «کلیله و دمنه» به کارگردانی علیرضا توکلی بینا به تهیه کنندگی زهرا هاشمی در آستانه اکران عمومی رونمایی شد.

«کلیله و دمنه» یکی از ارزشمندترین گنجینه‌های ادبیات فارسی است که با داستان‌های پندآموز و شیرین از زبان حیوانات درس زندگی به نوجوانان و جوانان یاد می‌دهد.

داستان این پویانمایی درباره دو شغال به نام‌های کلیله و دمنه است که با حوادث تلخ و شیرینی در جنگل روبرو می‌شوند. علاقه آنها وارد شدن به دربار شیر است. وقتی به آنجا می‌رسند، به ناچار نظاره‌گر عاقبت کارهای بد و خوب اطرافیان شیر مانند گرگ، کفتار و روباه می‌شوند و از حوادثی که برای آنها اتفاق می‌افتد کلیله و دمنه و بقیه حیوانات جنگل درس عبرت می‌گیرند.

پویانمایی «کلیله و دمنه» از چهارشنبه ۶ دی در سینماهای سراسر کشور اکران می‌شود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۷:۲۰

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نوشت: پیکر شهید حسن جنگجو پس از ٣٤ سال به ایران آمد. مادرش خندید و جان سپرد. سال ها منتظر این دیدار بود.
به گزارش روابط عمومی و اطلاع رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سید عباس صالحی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی این مطلب را در توئیت شخصی خود نوشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۷

درباره کتاب :
شاهزاده با سری افتاده برای دقیقه‌ای ساکت ماند. بعد از آن همه نقشه کشیدن، تمرین، مقاومت و عهد جسورانه‌ای که با خودش بسته بود، شکست خورده بود! آن کلمه را به یک طعمه گفته بود! حتی احتمال تقلب را حدس زده بود، ولی دست‌آخر مالدور فریبش داده بود. نابودش کرده بود، درست مثل بقیه‌ی دشمنانش. امید و ایمانی برای شاهزاده باقی نمانده بود. شاید باید تسلیم سرنوشت می‌شد. نمی‌دانست چقدر می‌توانست در آن فضای وصف‌ناپذیر دوام بیاورد بی‌آنکه عقلش را از دست بدهد.
شاهزاده سرش را بالا برد: «من هرگز بهت خدمت نخواهم کرد. تو من رو شکست دادی، ولی هیچوقت مالک من نمی‌شی.» این سخنان را به آنهایی که جانشان را به خاطرش از دست داده بودند، مدیون بود. این سخنان را به خودش مدیون بود. نابود شدن یک چیز بود، تسلیم شدن چیز دیگر، و بدین ترتیب دست‌کم تسلیم نشده بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۴:۴۷

عبدالرحمن 13 سال بیشتر نداشت، اما با همین سن کمش نیروی داعش شده بود.

چند روزی بود که توسط رزمندگان فاطمیون اسیر شده بود. در این چند روز، چند تا از بچه ها جیره لباسشان را به او داده بودند. کنارش هم تعدادی کلوچه و تنقلات بود که بچه ها برایش گرفته بودند.بچه ها زبان او را نمی‌دانستند، ولی با توجه به سن کمش با او مهربان تر از باقی اسرا بودند.

محبت بچه ها و آنچه که از واقعیت فاطمیون دید، باعث شد تصمیم بگیرد با داعش بجنگد، داعشی که با دروغ دوستانش را کافر و بی نماز به او معرفی کرده بود.

شب تقاضای آب کرد و گفت می‌خواهم غسل شهادت کنم. صبح روز اربعین مانند دیگران نماز صبح خواند و همراه بچه‌ها به عملیات رفت.

می‌گفتند پرچم فاطمیون را به دوش گرفته بود و یک لحظه هم زمین نمی‌گذاشت. عبدالرحمن که دیگر از بچه ها خواسته بود علی اصغر صدایش کنند، در روز اربعین شربت شهادت را نوشید و به آرزویش رسید.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۳

قصه ها و افسانه هایی که قدیم ها بزرگ ترها برای مان تعریف می کردند را یادتان هست؟ همان داستان های شیرینی که ما را به خواب می برد و دنیایی از رویاهای کودکانه را پیش روی مان تصویر می کرد. دنیای شیرینی که حالا جایش در زندگی کودکان امروزی بسیار خالی ست.

خیلی از ما آن قصه های شیرین را به یاد داریم و بعضی هامان فراموش شان کرده ایم. حالا سام سرویس مسابقه ای ترتیب داده و از شما می خواهد دست به قلم شوید و این داستان ها را بنویسید و در مسابقه ی "تار و پود خاک" شرکت کنید.
شیوه ی شرکت در مسابقه هم به این صورت است که شما باید افسانه های کهن ایرانی که معمولا از زبان سال خورده های اطراف تان شنیده اید یا می شنوید را با قلم خودتان بنویسید و ضمن شرکت در یک مسابقه ی خوب، کمک کنید تا این داستان های دل نشین با کمک سام سرویس و با نام خود شما، آرشیو و در صورت امکان چاپ شود.

هدف اصلی سام سرویس از این مسابقه ثبت و جمع آوری افسانه هایی است که بارها از زبان افراد کهن سال و باتجربه ی اطراف مان  شنیده ایم ولی شاید هیچ وقت کسی به فکر ثبت و ضبط شان نیفتاده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۳:۴۰

داستان یک معجزه زیر آوارهای زلزله

 ١٦ساعت گذشته بود. هنوز نتوانسته بود همسرش را پیدا کند. فریادزنان، اسم همسرش را صدا می‌زد. اجازه نمی‌داد کسی بولدوزر را روشن کند. امید داشت به زنده‌بودن همسرش؛ با صدای بلند می‌گفت: «فرانک باردار است، باید نجاتش بدهیم.»
به گزارش شهروند، نیروهای هلال‌احمر و ارتش همگی با هم بسیج شده بودند تا شاید بتوانند این زن باردار را در میان آوار پیدا کنند. کم‌کم امیدها ناامید شد. هیچ‌کس هیچ صدایی از میان آوار نمی‌شنید. نیروهای امدادی و مردم تقریبا مطمئن شده بودند که زن جوان در میان این همه خاک جان باخته است.
مگر می‌شود کسی در این ویرانه جا مانده باشد و نفس بکشد. آن هم بعد از این همه ساعت؛ بنابراین عملیات آواربرداری با روشن‌شدن بولدوزر آغاز شد. مرد جوان اما دست‌بردار نبود. باز هم در میان خاک‌ها به دنبال همسرش می‌گشت.
چند ثانیه مانده بود تا شروع عملیات که ناگهان صدایی از میان خاک‌ها شنیده شد. مرد جوان فریاد زد «زنده است.» نیروهای امدادی به سمت صدا رفتند. مرد جوان با اشک اسم همسرش را صدا می‌زد و حالا دیگر فریادهایش پاسخ داشت. همسرش هم او را صدا می‌زد.
درنهایت فرانک ٢٤ساله زیر خروارها خاک پیدا شد. او را بیرون آوردند و به بیمارستان منتقل کردند. معجزه اصلی این‌جا بود که این زن بعد از ١٦ساعت هم خودش و هم فرزندش سالم بودند.
 ١٦ ساعت وحشتناک 
فرانک صحیح و سالم در کنار شوهرش نشسته است. او هم مرتب خداراشکر می‌کند. باورش نمی‌شود که زنده مانده است. هرکس او را ببیند، باور نمی‌کند که چندین ساعت زیر آوار بوده و خروار خاک رویش ریخته است. فرانک هم از ١٦ساعت ترس و دلهره‌اش در زیر خاک می‌گوید: 
چی شد که زیر آوار جا ماندی؟
وقتی زلزله آمد، من داخل خانه نشسته بودم و تلویزیون نگاه می‌کردم. مادرشوهر و خواهرشوهرم به میهمانی رفته بودند. خانه عمویم بودند. شوهرم هم پیش از یکی از دوستانش در پارک رفته بود تا کاری انجام دهد. پدرشوهرم هم داخل حیاط بود. ناگهان خانه لرزید. پدرشوهرم توانست فرار کند، ولی من تا آمدم فرار کنم، ناگهان خانه ترک برداشت. کنار چارچوب در رفتم. می‌خواستم بروم بیرون که ناگهان پاره آجری به سرم خورد و روی زمین افتادم. دیگر خانه خراب شده بود و راه فراری نبود. گیر افتادم در میان خاک‌ها و سنگ‌ها. 
 به هوش بودی؟
تمام مدتی که آن زیر بودم، به هوش بودم. همه صداها را می‌شنیدم، حتی صدای شوهرم را هم می‌شنیدم که مرتب فریاد می‌زد و اسمم را صدا می‌کرد. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۱:۴۴

 حجت الاسلام قرائتی: ما یک بار از بچه ها خواستیم شیرین ترین نمازی که در عمرتان خواندید را برای ما بفرستید.

در آن نامه ها، 

دختر ۱۱ ساله ای نوشته بود

که با پدرم در اتوبوس جاده ای بودم؛ راننده برای نماز در جاده توقف نمی کرد. این دختر از کیف خود ظرف آب را برداشت و در داخل اتوبوس وضو گرفت، مهر این دختر به دل شاگرد راننده افتاد و راننده  اتوبوس را متوقف کرد. دختر نمازش را شروع کرد، همه مسافران آفرین گفتند و بعد یکی یکی پیاده شدند و همراه با آن دختر نماز خواندند. دختر گفت یک دفعه دیدم ۱۷ نفر همراه من نماز می خوانند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۵:۳۵

پدر، عشق و پسر اثری است که در آن فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر بن الحسین علیهما السلام به تصویر کشیده می‌شود. وقایع از زاویه‌ی اول شخص و از زبان اسب آن حضرت «عقاب» روایت می‌شود و مخاطب راوی در داستان، لیلی بنت ابی‌مرّه مادر گرامی حضرت علی‌اکبر (ع) است. فصول کتاب با عنوان «مجلس» نامگذاری شده و داستان متشکل از ده است که در هر مجلس، عقاب با زبانی عاطفی و دلنشین، صحنه‌ای از زندگی حضرت علی‌اکبر(ع) را روایت می‌کند و مجالس پایانی، به شهادت حضرتش در کربلا اختصاص دارد. گفتنی است که هر برش از زندگی حضرت که در مجالس ده‌گانه نمایانده می‌شود، در انتهای هر مجلس به گونه‌ای به واقعه‌ی کربلا مربوط و منتسب می‌شود و بدین ترتیب، تمام مجالس رنگ عاشورایی خود را حفظ می‌کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۶:۵۶

 

«امپراطور عشق» اثر بهزاد بهزاد پور: «حمامه» خواهرزاده زیبای «ابرهه»، در جنگ، در دستان «ابن سهیل» بزرگ قبیله ختعم اسیر می شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۰

خاطره یکی از شاعران آیینی از شب شعر بیت رهبری:

همه ی شاعران، شعرهای عریض و طویلشون رو خوندند ومورد تشویق جمع قرار گرفتند 
و هر کی بهتر بود به به و چه چه بیشتری می کردند❗️

تا نوبت به یکی از شعرا رسید ایشون رو کرد به حضار و گفت من برای امشب ، یک بیت آوردم.

حضار زدند زیر خنده 😄😄

جمعیت که ساکت شد ، گفت: 

تازه یک مصرعش هم از حافظ عاریه گرفتم 😊
این بار علاوه بر مردم ، خود رهبری هم زد زیر خنده ... 

اما وقتی آروم شدند خواند:

👈🏼ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد»

همه منتظر مصرع بعدی بودند که خواند:

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۹:۰۸

هفته گذشته طرفداران پر تعداد سری کتاب ها و مجموعه فیلم های هری پاتر در ایستگاه کینگز قطار سراسری  لندن گرد آمدند تا روزی را که در اواخر کتاب هفتم (و پایانی) این مجموعه به عنوان روز سفر کاراکتر هری پاتر به سوی مدرسه جادوگری هاگ وارتز مورد اشاره قرار گرفته است، گرامی دارند. این موضوع در کتاب نخست هری پاتر نیز مورد اشاره قرار گرفته است اما جی کی رولینگ نویسنده این کتاب های رُمان برای بستن موقتی دفتر پاترها در قسمت پایانی کتاب هفتم که آن را «تالاب های مرگ» نامیده، مورد تاکید مجدد قرار داده است. اجتماع هواداران پاتر در این ایستگاه بابت شروع یک سفر مکاشفه ای و خیالی نشان داد افسانه فانتزی پاتر پایان نیافتنی است و باید در انتظار داستان های مکتوب و ورسیون های سینمایی جدیدی از آنها هم بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۳

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۱

سال 1376 بود و کشتی گیران ایرانی برای مسابقات بین‌المللی کشتی فرنگی به قاهره آمده بودند. من هم که معاون نمایندگی بودم به همراه تعدادی از همکاران سفارت و خانواده‌هایمان برای تشویق کشتی گیران کشورمان در سالن حضور داشتیم.

کشتی گیران رژیم صهیونیستی نیز در این مسابقه حضور داشتند. در مسابقه نهایی و کسب مدال طلا در وزن 85 کیلو، کشتی گیررژیم صهیونیستی حریف کشتی گیر ایرانی شد.

چند مصری که فهمیده بودند ما قصد مبارزه نداریم؛ نزد من آمدند و سعی داشتند ما را متقاعد کنند که مسابقه را انجام دهیم.

منطق آنها این بود که شما در مسابقه پیروز خواهید شد و موجبات خفت این رژیم خواهد شد. آنها که دلاوری کشتی گیران ایرانی را دیده بودند، با هیجان زیادی می‌گفتند، کشتی گیر شما باید این سگ را بلند کند و به زمین بزند. به آنها توضیحاتی دادم؛ ولی متقاعد نشدند.

در این بین متوجه شدم که یک غریبه به محل نشست ما آمده و با یکی از همکاران نمایندگی سرگرم گفت‌وگوست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۶:۲۷

خاطره ای از علی میری، تصویرگر و دیجیتال پینتر
در یکی از سفرهایی که توفیق هم رکابی با زوار پیاده امام حسین (علیه‌السلام) را داشتم، بعد از یک روز پیاده روی، برای خواب شب داخل یکی از موکبها شدم که برای زوار تشک و پتو پهن کرده بود. بعد از مدت کوتاهی چند کودک قد و نیم قد عراقی پر شر و شور هم آمدند و به نظر نمی‌آمد که به این زودیها قصد خواب داشته باشند!
من هم که از ارتباط با بچه‌ها لذت میبرم فرصت را غنیمت شمرده و وارد دنیایشان شدم!
من عربی بلد نبودم و آنها فارسی یا انگلیسی! لذا بسته کاغذ a4 سفید و قلمم را از کوله درآوردم و شروع کردم به ارتباط تصویری. مدتی به این گذشت که برخی اشیاء یا حیوانات و... را ترسیم کنم و آنها که از نقاشی من خوششون اومده بود، با اشتیاق نام عربی آن را با شور زیادی اعلام کنند!
دوستی اهوازی وارد موکب شد و با ما به فارسی و با بقیه به عربی سلام و احوال پرسی کرد. از پانتومیم و ادابازی نجات پیدا کردم!
از ایشان خواستم از بچه‌ها سوال کند که هرچه دوست دارن برایشان نقاشی کنم و یادگاری به آنها بدهم. پسر بچه حدود ۷ یا ۸ ساله که بزرگترینشان بود و تقریبا حکم ریاست بچه‌ها را داشت با شنیدن این حرف چشمایش در فضای نسبتا تاریک موکب برقی زد و گفت «هر چی؟» (با ترجمه متقابل) گفتم: «هرچی که دوست داری». حقیقتش با توجه به تجربیاتم با پسربچه‌ها، توی ذهنم چیزهایی مثل مرد عنکبوتی و  مرد آهنی و امثال اینها دور میزد.. که دیدم پسر با یک مکث کوتاه و نگاهی خیس در جوابم گفت: «بین الحرمین» 
موهای تنم سیخ شده بود... در تمام مدتی که بین الحرمین را برایش نقاشی میکردم صورتش را تا میتوانست به کاغذ نزدیک کرده بود و با وجدی وصف نشدنی نگاه میکرد و اشک میریخت.
لحظه عجیبی بود... تجربه چنین چیزی نداشتم و بالاتر از درک من بود.
نقاشی را تمام کردم و به او دادم... خیره شده بود و در حالی که لبش میخندید ولی چشمهایش گریه میکرد، بارها و بارها آن را بوسید.
صاحب موکب آمد و چیزی گفت و تنها نور کم سوی موکب را خاموش کرد و گویا همه را دعوت به خواب کرد.
تا موقعی که بیدار بودم، در تاریکی شاهد بودم که پسر بچه، مرتباً کاغذ را از زیر بالشش برمیداشت، نگاه میکرد، میبوسید و دوباره زیر بالشش میگذاشت...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۹:۳۰

بعد از انقلاب بود که به عنوان شهردار انتخاب شده بود. مکانات شهداری کم بود.

شب شده بود و باران شروع به باریدن کرد ، آقا مهدی لباسش را پوشید و بیل به دست از خانه بیرون رفت تا راه آب هایی که خراب شده ، شخصا درست کند. به او گفتند آقا الآن شب است و بهتر است به خانه بروید لطفا فردا صبح دستور بدهید تا سایرین این کار را انجام دهند ، شما شهردار این شهر هستید این کارها در شان شما نیست !!

آقا مهدی گفت چون امکانات ما کم است نمی توانیم هر تصمیمی را بگیریم و فعلا همین کار از دستم بر می آید و همچنین فردا دیگر نیازی به این کار من نیست چون الآن باران می آید ، و حالا نیاز به کمک است و این مسئولیت و وظیفه من است که به امور شهر و مردم رسیدگی کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۹

سال ۹۵ تمام شد اما کارنامه بازار نشر ایران نشان داد که همچنان کالایی فرهنگی مانند کتاب، جایگاه ویژه ای در سبد اقتصادی خانوار ایرانی ندارد. سرانه مطالعه ایرانیان با وجود ۵ میلیون دانشجو و ده ها میلیون دانش آموخته در ۴۴ دهه  اخیر، همچنان یکی از تاسف آورر ترین آمارهای بین المللی کشور را به خود اختصاص می دهد.

اگر روزگاری انتشار کتابی با ۲ هزار نسخه تیراژ در مقابل جمعیت هفتاد و اندی میلیونی ایران تعجب آور بود، اکنون بسیاری از ناشران به دلیل گرانی هزینه های انتشار کتاب و استقبال کم مردم از بازار نشر، شمارگان برخی از کتابها را به ۲۰۰ تا ۵۰۰ نسخه کاهش داده اند. این بدان معناست که کتابی هر چند ارزشمند و خواندنی، به ازای هر ۱۶ هزار نفر تنها در یک نسخه منتشر می شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۶:۳۶

کودک اسرائیلی: بابام بهم گفت فلسطینی ها، حیواناتی قاتل و وحشی هستن؟

کودک فلسطینی: بابای من بهم چیزی نگفت چون بابای تو اونو کشت!!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۶:۱۹