موسسه سینمایی اسطوره سازان

موسسه فرهنگی سینمایی اسطوره سازان براساس دغدغه ی قهرمان، الگو و اسطوره سازی و پاسخ به کمبود منابع تصویری از قهرمانان، الگوها و اسطوره های دینی و بومی مورد نیاز نسل جوان و جامعه امروزی، با رویکرد تولید آثار تلویزیونی و سینمایی در ساختارهای داستانی، مستند، آموزشی، انیمیشن و سریال های تلویزیونی فعال شده است
همچنین در حوزه توزیع و پخش آثار سینمایی و سینما مارکتینگ فعال است

آخرین نظرات
پیوندها

۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

غذای اضافی 

دخترک تلویزیون را روشن کرد و بی درنگ کنار اعضای خانواده بر سر سفره افطار نشست. مجری برنامه گفت: [امیرالمؤمنان، علی (علیه السلام)، به دخترش که برای افطار به خانه اش رفته بود، فرمود: «دخترم! کی دیده ای که پدرت بر سر سفره، بیش از یک نوع غذا خورده باشد! من همین نان جو برایم کافی است؛ مابقی را بردار].
دختر کوچک با شنیدن این جمله از پدر و مادرش اجازه گرفت و غذای اضافی را از سر سفره برداشت و به در خانه همسایه برد. همه اهل محل می دانستند که آن همسایه، مدتی است تنگ دست شده. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۰

لبخند 

خسته و گرسنه به خانه رسید. از زمان افطار، یک ساعت گذشته بود. در را که باز کرد. همه از دیدن رنگ پریدگی او نگران شدند. یکی گفت: ما فکر می کردیم بیرون از خانه افطار می کنی، هیچ چیز برای خوردنت باقی نمانده... 
او سکوت کرد و چیزی نگفت. وقتی که داشت روزه اش را با آب باز می کرد، با خود اندیشید پیامبر روزی که به خانه باز گشت و دید خدمتکارش برای افطار هیچ غذایی مهیا نکرده، تنها لبخند زد... من هم باید سعی کنم لبخند بزنم. 
سپس اهل خانه همه لبخند مهربان او را دیدند. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۰۲

باران
با صدای باران که به شیشه پنجره ها می خورد، بیدار شد و فکر کرد از وقت سحری خوردن گذشته. خیلی ناراحت شد. موقع خواب یادش رفته بود ساعت را کوک کند. نگاهی به ساعت انداخت و ناگهان متوجه شد هنوز تا اذان صبح مانده. با خوش حالی خدا را سپاس گفت. نمی دانست که باران به غیر از او چند نفر دیگر را برای سحری خوردن بیدار کرده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۷

یکی فریاد زد:« آنجا را نگاه کنید...! »

یکدفعه دیدیم یک تانک عراقی از دور چرخید و دور زد و یک راست آمد طرف ما. هر کسی به سویی دوید. آماده شدیم که تانک را بزنیم. 
تانک، وقتی که به نزدیکی می رسید، ناگهان ایستاد. دریچه ی بالایی اش آرام باز شد . فکر کردیم راننده اش می خواهد تسلیم شود. همه، اسلحه ها را آماده کردیم.
احمد، از بچه های نترس و شجاع ما بود. سرش را از بالای تانک بیرون آورد. می خندید.
داد زدم : « احمد !»
گفت:« ترسیدید؟ اون پشت بود. بعثی ها ولش کرده بودند به امان خدا! من هم اون قدر باهاش ور رفتم تا روشن شد و آوردمش اینجا.حتماً به دردمان می خورد!»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۲۶

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. 
⭕️ یک شیشه وسط یک آکواریوم بزرگ گذاشت و آن را دو نیم کرد.
در یک سمت ماهی بزرگی قرار داد و در سمت دیگر یک ماهی کوچک که غذای مورد علاقه دیگری بود.
ماهی بزرگ بارها به ماهی کوچک حمله کرد و هربار به دیوار نامرئی برخورد کرد تا اینکه دیگر ناامید شده و از حمله دست کشید.
او دیگر باور کرده بود که شکار آن ماهی کوچک محال و غیر ممکن است!

👈  دانشمند دیوار حائل را برداشت، ولی ماهی بزرگ دیگر هیچ وقت به سمت ماهی کوچک نرفت، دیواری که در ذهنش بین او و ماهی کوچک ساخته شده بود، بسیار محکم تر از آن دیوار شیشه ای بود ....

⭕️ گاهی #دیوار_مشکلات از خود مشکل محکم تر است...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۸

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب را جیره بندی کرده ایم،
عطش همه را هلاک کرده است.
همه را جز شهدا....
که حالا در کنار هم خوابیده اند، دیگر شهدا تشنه نیستند، سلام مارا به امام برسانید،
از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم ....
ماندیم...   تا آخر جنگیدیم!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۸

🌷شهیدی که مادرش را با شالی از کربلا شفا داد

#شهید_محمد_معماریان

مادر شهید می گفت: نزدیک محرم بود که من پایم شکست و در خانه افتاده بودم و دکتر ها گفتند که به سختی خوب می شود...
یک روز دلم شکست و گفتم: خدایا من به مسجد می رفتم سبزی پاک می کردم، فرش ها را جارو می زدم و کارهای  هیئت را انجام می دادم... اما الان خانه نشین شده ام....
شب به شهید خودم متوسل شدم و خوابم برد... درعالم خواب دیدم که محمدم با عده ای از رفقای خودش که شهید شده اند آمد و یک شال سبز هم به گردنش بود...
گفتم: مادر کجا بودی؟
گفت: ما از کربلا می آییم... 
گفتم: مادر مگر نمی بینی من به چه وضعی در خانه افتاده ام... 
گفت: اتفاقا شفایت را از اباعبدالله(ع) گرفتم...
و بعد شال را از گردنش برداشت و روی پای من انداخت و گفت مادر شکستگی پایت خوب شده... این دردی که داری بخاطر گرفتگی عضلات است... 
گفت: مادر برو کارهای مسجد رو انجام بده..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۵۹

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نوشت: پیکر شهید حسن جنگجو پس از ٣٤ سال به ایران آمد. مادرش خندید و جان سپرد. سال ها منتظر این دیدار بود.
به گزارش روابط عمومی و اطلاع رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سید عباس صالحی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی این مطلب را در توئیت شخصی خود نوشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۷

عبدالرحمن 13 سال بیشتر نداشت، اما با همین سن کمش نیروی داعش شده بود.

چند روزی بود که توسط رزمندگان فاطمیون اسیر شده بود. در این چند روز، چند تا از بچه ها جیره لباسشان را به او داده بودند. کنارش هم تعدادی کلوچه و تنقلات بود که بچه ها برایش گرفته بودند.بچه ها زبان او را نمی‌دانستند، ولی با توجه به سن کمش با او مهربان تر از باقی اسرا بودند.

محبت بچه ها و آنچه که از واقعیت فاطمیون دید، باعث شد تصمیم بگیرد با داعش بجنگد، داعشی که با دروغ دوستانش را کافر و بی نماز به او معرفی کرده بود.

شب تقاضای آب کرد و گفت می‌خواهم غسل شهادت کنم. صبح روز اربعین مانند دیگران نماز صبح خواند و همراه بچه‌ها به عملیات رفت.

می‌گفتند پرچم فاطمیون را به دوش گرفته بود و یک لحظه هم زمین نمی‌گذاشت. عبدالرحمن که دیگر از بچه ها خواسته بود علی اصغر صدایش کنند، در روز اربعین شربت شهادت را نوشید و به آرزویش رسید.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۳

داستان یک معجزه زیر آوارهای زلزله

 ١٦ساعت گذشته بود. هنوز نتوانسته بود همسرش را پیدا کند. فریادزنان، اسم همسرش را صدا می‌زد. اجازه نمی‌داد کسی بولدوزر را روشن کند. امید داشت به زنده‌بودن همسرش؛ با صدای بلند می‌گفت: «فرانک باردار است، باید نجاتش بدهیم.»
به گزارش شهروند، نیروهای هلال‌احمر و ارتش همگی با هم بسیج شده بودند تا شاید بتوانند این زن باردار را در میان آوار پیدا کنند. کم‌کم امیدها ناامید شد. هیچ‌کس هیچ صدایی از میان آوار نمی‌شنید. نیروهای امدادی و مردم تقریبا مطمئن شده بودند که زن جوان در میان این همه خاک جان باخته است.
مگر می‌شود کسی در این ویرانه جا مانده باشد و نفس بکشد. آن هم بعد از این همه ساعت؛ بنابراین عملیات آواربرداری با روشن‌شدن بولدوزر آغاز شد. مرد جوان اما دست‌بردار نبود. باز هم در میان خاک‌ها به دنبال همسرش می‌گشت.
چند ثانیه مانده بود تا شروع عملیات که ناگهان صدایی از میان خاک‌ها شنیده شد. مرد جوان فریاد زد «زنده است.» نیروهای امدادی به سمت صدا رفتند. مرد جوان با اشک اسم همسرش را صدا می‌زد و حالا دیگر فریادهایش پاسخ داشت. همسرش هم او را صدا می‌زد.
درنهایت فرانک ٢٤ساله زیر خروارها خاک پیدا شد. او را بیرون آوردند و به بیمارستان منتقل کردند. معجزه اصلی این‌جا بود که این زن بعد از ١٦ساعت هم خودش و هم فرزندش سالم بودند.
 ١٦ ساعت وحشتناک 
فرانک صحیح و سالم در کنار شوهرش نشسته است. او هم مرتب خداراشکر می‌کند. باورش نمی‌شود که زنده مانده است. هرکس او را ببیند، باور نمی‌کند که چندین ساعت زیر آوار بوده و خروار خاک رویش ریخته است. فرانک هم از ١٦ساعت ترس و دلهره‌اش در زیر خاک می‌گوید: 
چی شد که زیر آوار جا ماندی؟
وقتی زلزله آمد، من داخل خانه نشسته بودم و تلویزیون نگاه می‌کردم. مادرشوهر و خواهرشوهرم به میهمانی رفته بودند. خانه عمویم بودند. شوهرم هم پیش از یکی از دوستانش در پارک رفته بود تا کاری انجام دهد. پدرشوهرم هم داخل حیاط بود. ناگهان خانه لرزید. پدرشوهرم توانست فرار کند، ولی من تا آمدم فرار کنم، ناگهان خانه ترک برداشت. کنار چارچوب در رفتم. می‌خواستم بروم بیرون که ناگهان پاره آجری به سرم خورد و روی زمین افتادم. دیگر خانه خراب شده بود و راه فراری نبود. گیر افتادم در میان خاک‌ها و سنگ‌ها. 
 به هوش بودی؟
تمام مدتی که آن زیر بودم، به هوش بودم. همه صداها را می‌شنیدم، حتی صدای شوهرم را هم می‌شنیدم که مرتب فریاد می‌زد و اسمم را صدا می‌کرد. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۱:۴۴

 حجت الاسلام قرائتی: ما یک بار از بچه ها خواستیم شیرین ترین نمازی که در عمرتان خواندید را برای ما بفرستید.

در آن نامه ها، 

دختر ۱۱ ساله ای نوشته بود

که با پدرم در اتوبوس جاده ای بودم؛ راننده برای نماز در جاده توقف نمی کرد. این دختر از کیف خود ظرف آب را برداشت و در داخل اتوبوس وضو گرفت، مهر این دختر به دل شاگرد راننده افتاد و راننده  اتوبوس را متوقف کرد. دختر نمازش را شروع کرد، همه مسافران آفرین گفتند و بعد یکی یکی پیاده شدند و همراه با آن دختر نماز خواندند. دختر گفت یک دفعه دیدم ۱۷ نفر همراه من نماز می خوانند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۵:۳۵

خاطره یکی از شاعران آیینی از شب شعر بیت رهبری:

همه ی شاعران، شعرهای عریض و طویلشون رو خوندند ومورد تشویق جمع قرار گرفتند 
و هر کی بهتر بود به به و چه چه بیشتری می کردند❗️

تا نوبت به یکی از شعرا رسید ایشون رو کرد به حضار و گفت من برای امشب ، یک بیت آوردم.

حضار زدند زیر خنده 😄😄

جمعیت که ساکت شد ، گفت: 

تازه یک مصرعش هم از حافظ عاریه گرفتم 😊
این بار علاوه بر مردم ، خود رهبری هم زد زیر خنده ... 

اما وقتی آروم شدند خواند:

👈🏼ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد»

همه منتظر مصرع بعدی بودند که خواند:

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۹:۰۸

سال 1376 بود و کشتی گیران ایرانی برای مسابقات بین‌المللی کشتی فرنگی به قاهره آمده بودند. من هم که معاون نمایندگی بودم به همراه تعدادی از همکاران سفارت و خانواده‌هایمان برای تشویق کشتی گیران کشورمان در سالن حضور داشتیم.

کشتی گیران رژیم صهیونیستی نیز در این مسابقه حضور داشتند. در مسابقه نهایی و کسب مدال طلا در وزن 85 کیلو، کشتی گیررژیم صهیونیستی حریف کشتی گیر ایرانی شد.

چند مصری که فهمیده بودند ما قصد مبارزه نداریم؛ نزد من آمدند و سعی داشتند ما را متقاعد کنند که مسابقه را انجام دهیم.

منطق آنها این بود که شما در مسابقه پیروز خواهید شد و موجبات خفت این رژیم خواهد شد. آنها که دلاوری کشتی گیران ایرانی را دیده بودند، با هیجان زیادی می‌گفتند، کشتی گیر شما باید این سگ را بلند کند و به زمین بزند. به آنها توضیحاتی دادم؛ ولی متقاعد نشدند.

در این بین متوجه شدم که یک غریبه به محل نشست ما آمده و با یکی از همکاران نمایندگی سرگرم گفت‌وگوست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۶:۲۷

خاطره ای از علی میری، تصویرگر و دیجیتال پینتر
در یکی از سفرهایی که توفیق هم رکابی با زوار پیاده امام حسین (علیه‌السلام) را داشتم، بعد از یک روز پیاده روی، برای خواب شب داخل یکی از موکبها شدم که برای زوار تشک و پتو پهن کرده بود. بعد از مدت کوتاهی چند کودک قد و نیم قد عراقی پر شر و شور هم آمدند و به نظر نمی‌آمد که به این زودیها قصد خواب داشته باشند!
من هم که از ارتباط با بچه‌ها لذت میبرم فرصت را غنیمت شمرده و وارد دنیایشان شدم!
من عربی بلد نبودم و آنها فارسی یا انگلیسی! لذا بسته کاغذ a4 سفید و قلمم را از کوله درآوردم و شروع کردم به ارتباط تصویری. مدتی به این گذشت که برخی اشیاء یا حیوانات و... را ترسیم کنم و آنها که از نقاشی من خوششون اومده بود، با اشتیاق نام عربی آن را با شور زیادی اعلام کنند!
دوستی اهوازی وارد موکب شد و با ما به فارسی و با بقیه به عربی سلام و احوال پرسی کرد. از پانتومیم و ادابازی نجات پیدا کردم!
از ایشان خواستم از بچه‌ها سوال کند که هرچه دوست دارن برایشان نقاشی کنم و یادگاری به آنها بدهم. پسر بچه حدود ۷ یا ۸ ساله که بزرگترینشان بود و تقریبا حکم ریاست بچه‌ها را داشت با شنیدن این حرف چشمایش در فضای نسبتا تاریک موکب برقی زد و گفت «هر چی؟» (با ترجمه متقابل) گفتم: «هرچی که دوست داری». حقیقتش با توجه به تجربیاتم با پسربچه‌ها، توی ذهنم چیزهایی مثل مرد عنکبوتی و  مرد آهنی و امثال اینها دور میزد.. که دیدم پسر با یک مکث کوتاه و نگاهی خیس در جوابم گفت: «بین الحرمین» 
موهای تنم سیخ شده بود... در تمام مدتی که بین الحرمین را برایش نقاشی میکردم صورتش را تا میتوانست به کاغذ نزدیک کرده بود و با وجدی وصف نشدنی نگاه میکرد و اشک میریخت.
لحظه عجیبی بود... تجربه چنین چیزی نداشتم و بالاتر از درک من بود.
نقاشی را تمام کردم و به او دادم... خیره شده بود و در حالی که لبش میخندید ولی چشمهایش گریه میکرد، بارها و بارها آن را بوسید.
صاحب موکب آمد و چیزی گفت و تنها نور کم سوی موکب را خاموش کرد و گویا همه را دعوت به خواب کرد.
تا موقعی که بیدار بودم، در تاریکی شاهد بودم که پسر بچه، مرتباً کاغذ را از زیر بالشش برمیداشت، نگاه میکرد، میبوسید و دوباره زیر بالشش میگذاشت...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۹:۳۰

بعد از انقلاب بود که به عنوان شهردار انتخاب شده بود. مکانات شهداری کم بود.

شب شده بود و باران شروع به باریدن کرد ، آقا مهدی لباسش را پوشید و بیل به دست از خانه بیرون رفت تا راه آب هایی که خراب شده ، شخصا درست کند. به او گفتند آقا الآن شب است و بهتر است به خانه بروید لطفا فردا صبح دستور بدهید تا سایرین این کار را انجام دهند ، شما شهردار این شهر هستید این کارها در شان شما نیست !!

آقا مهدی گفت چون امکانات ما کم است نمی توانیم هر تصمیمی را بگیریم و فعلا همین کار از دستم بر می آید و همچنین فردا دیگر نیازی به این کار من نیست چون الآن باران می آید ، و حالا نیاز به کمک است و این مسئولیت و وظیفه من است که به امور شهر و مردم رسیدگی کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۹

کودک اسرائیلی: بابام بهم گفت فلسطینی ها، حیواناتی قاتل و وحشی هستن؟

کودک فلسطینی: بابای من بهم چیزی نگفت چون بابای تو اونو کشت!!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۶:۱۹

امتحان پایانى درس فلسفه بود. استاد فقط یک سؤال مطرح کرده بود! سؤال این بود:شما چگونه مى‌توانید مرا متقاعد کنید که صندلى جلوى شما نامرئى است؟

تقریباً یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنویسند، به غیر از یک دانشجوى تنبل که تنها 10 ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد!
چند روز بعد که استاد نمره‌هاى دانشجویان را اعلام کرد،آن دانشجوى تنبل بالاترین نمره کلاس را گرفته بود!!
او در جواب فقط نوشته بود:«
کدام صندلى؟!»

🍀 نتیجه:مسائل ساده را پیچیده نکنید!

گابریل گارسیا مارکز

................

گفتی است هالیوود در اکثر فیلم های تاریخی و قهرمان پروی خود از فناوری انکار و نفی به قدرت رسانه ای و تبلیغاتی استفاده می کند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۶:۱۸

زنی زیبا و نازا پیش پیامبر زمانش میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه. پیامبر وقتی دعا میکند و وحی میرسد او را نازا خلق کردم. زن میگویدخدا رحیم است و میرود. 
سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید نازا است. 
زن اینبار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود. 
سال سوم پیامبر وقت زن را با کودکی در آغوش میبیند. با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد اوکه نازا خلق شده بود؟! 
وحی میرسد: هر بار گفتم عقیم است، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۳۴

 پدر شهید محسن حججی از نذر برای پسرش در دوران اسارت گفت.

ما خبر اسارت را نشنیدیم. ما تصویری را که داعش در شبکه های اجتماعی پخش کرده بود را دیدیم. به پادگان لشکر نجف اشرف رفتیم و پرسیدیم چه اتفاقی افتاده. اول نمی خواستند به ما بگویند و بعد که قانع شدند، ما مطمئن شدیم فرزندانمان در اسارت داعش است. از زمان رسیدن تصویر اسارت تا زمانی که خبر شهادت او را دادند، بدترین لحظات زندگی من بود. نگرانی داشتیم و مضطرب بودیم، وقتی همه می گفتند دعا کنید آزاد شود، ما دعا می کردیم شهید شود. هیچ پدر و مادری راضی به مرگ فرزندشان نیست، ولی ما آن موقع راضی بودیم،

به حدی که مادرش گوسفند نذر کرد بچه اش شهید شود. چون می دانستیم فرزندمان دیگر زنده برنمی گردد. می دانستیم دارند او را شکنجه می کنند. تا آن موقعی که ساعت 2 و نیم صبح خبر شهادت آمد ناگهان ناله مادر و خواهرش بالا رفت، آرامش خاصی به من دست داد. دیگر مطمئن شدم محسن رفت، ولی از ته دل خوشحال شدم که آزاد شد، رها شد. بعد از آن که بحث شهادت پیش آمد و عظمتی که خداوند به ایشان داد اصلا غمش را فراموش کردیم. ما او را به حضرت زهرا سپردیم و حتی نگران هم نشدیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۰:۴۲

دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت:چند می‌خری؟
گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.
عتیقه‌ فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. کاسه ‌فروشی نیست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۰