مرکز رسانه ای اسطوره سازان

موسسه فرهنگی سینمایی اسطوره سازان براساس دغدغه ی قهرمان، الگو و اسطوره سازی و پاسخ به کمبود منابع تصویری از قهرمانان، الگوها و اسطوره های دینی و بومی مورد نیاز نسل جوان و جامعه امروزی، با رویکرد تولید آثار تلویزیونی و سینمایی در ساختارهای داستانی، مستند، آموزشی، انیمیشن و سریال های تلویزیونی فعال شده است
همچنین در حوزه توزیع و پخش آثار سینمایی و سینما مارکتینگ فعال است

آخرین نظرات
  • ۲۶ شهریور ۹۷، ۱۴:۰۱ - وب سایت انکوباتور
    جالب بود
پیوندها

خلاصه داستان

واحدی از سربازان آمریکایی که از عملیات پیاده سازی نیرو در سواحل نورماندی و کشتاری که در پی داشت، جان سالم به در برده اند، مامور می­ شوند پشت خط جبهه­ ی دشمن رفته و مأموریتی انجام دهند. این واحد که رهبری­ اش برعهده­ ی سروان جان میلر (تام هنکس) است، در واقع مأموریت یافته سربازی به نام رایان را نجات دهد که سه برادر دیگرش همگی در نبرد کشته شده ­اند. اگرچه خود سزبازها بی­ خبرند ولی دستور از سوی ژنرال مارشال(هارو پرنسل) صادر شده است.

سربازها این مأموریت را تمهیدی تبلیغاتی تعبیر می­کنند و از خشم دیوانه می­ شوند که زندگی خودشان بخاطر نجات زندگی فقط یک نفر به خطر افتد. در طی پیش روی­شان از دهکده­ های ویرانی عبور می­کنند که پوشیده از جسد است. یک بار به تک تیراندازی آلمانی برمی خورند و یک­بار نیز منطقه­ی دشمن را ازچشم نزدیک بین مترجم کتاب­خوان­اش ­(جرمی دیویس) می­بینیم.

یکی از اعضای تیم پزشکی به شدت مجروح می­شود و سربازهایی که می­ خواهند کمک ­اش کنند سرش داد می­زند«به ما بگو چکار کنیم؟ به ما بگو چطور به تو برسیم؟» پس از یافتن مقدار زیادی پلاک جنگی که از روی جسد نظامی­ های مقتول جمع شده، سربازها سرانجام رایان را زنده می­یابند. خشمی که نسبت به او احساس می­کنند وقتی بیشتر می­شود که در می­ یابند او خیال برگشتن ندارد: «این­ها حالا برادران من هستند.» آنها مأموریتشان را به پایان رسانده ­اند ولی قبل از آنکه خود را به مکانی امن و امان برسانند تلفات بیشتری را متحمل خواهند شد.

مروری بر فیلم نجات سرباز رایان 

کارگردان: استیون اسپیلبرگ نویسنده فیلمنامه: رابرت رودارت. بازیگران: تام هنکس (سروان جان میلر)، ادوارد برنز (سرباز ریچارد رابین)، تام سایزمور (سرگرد مایکل هوراث)، مت دیمون (سرباز جیمز رایان)، جرمی دیویس (سروان تیموتی آبهام)، آدام گلدبرگ (سرباز استنلی ملیش)، بری پپر (سرباز دانیل جکسون)، جووانی ریبیزی (سرباز ایروین وید)، وین دیزل (سرباز آدرین کابارازر)، تدونسون (سرولن فردهیل)، تهیه کنندگان: استیون اسپیلبرگ، یان بریس، مارک گوردون، گری لوینسون. محصول: دریم ورکز: مدت: 170 دقیقه. بودجه: 70 میلیون دلار فروش: 225 میلیون دلار.

هیچ قهرمانی به جهنم نمی­رود

سربازی، در حالی که کاردی را در سینه ی دشمن فرو می­برد، در گوش­اش ترانه ای آرامش­بخش را زمزمه می­کند.

این فیلم «جنگ جهنم است»، شما را از ابتدا تا انتها رها نمی­کند. سی دقیقه­ ی جهنمیِ ابتدای فیلم، بازسازی مستند اسپیلبرگ از نخستین روز پیاده کردن نیرو در سواحل نورماندی، تقریبا غیر قابل تحمل است. سربازانی که تیر خورده اند و جسم خونین و بی­جانشان مثل ماهی هایی که جان می­کَنند، زیر آب غوطه می­خورند؛ مردی که دستش قطع شده، انگار بتواند بعدا آن را پیوند بزند، عضو کَنده شده را از روی زمین برمی­دارد. سربازان از شذت گلوله باران و هنگامه ای که شلیک توپ و خمپاره به راه انداخته، پیش روی خود را نمی­بینند، چه رسد به اینکه بدانند در چه مسیری باید پیشروی کنند

اسپیلبرگ یک تجربه­ ی سینمایی صادقانه را پیش روی ما گذاشت که آن را با گوشت و پوست­تان حس می­کنید؛ تجربه ای که آن را بیشتر به کمک اکشن ­اش حس می­کنید تا کلماتی که شخصیت­ هایش به زبان می­آورند. ولی اسپیلبرگ، این کارگردان درخشان، ظاهرا نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و سرانجام داستان­ اش را د رچارچوب احساساتی و قراردادی ژانر جا انداخته است. وقتی متوجه می­شویم که داریم به خاطر پیروزی متفقین دست می­زنیم، می دانیم که فیلم دارد دروغ می­گوید. ولی تصویر وحشتناک جنگی که بر روی پرده دیده ­ایم احساسات ما را چنان بر می­انگیزد که با وجود خوش­بینی ­های اسپیلبرگی، در نهایت فقط فکر وحشت و مصیبت جنگ را از سالن بیرون می­بریم.

اسکارها:

بهترین کارگردان: استیون اسپیلبرگ
بهترین فیلمبرداری: یانوش کامینسکی
بهترین جلوه­ های صوتی و بهترین صدابرداری و صداگذاری و میکس: گری رابدستروم، ریچارد هایمز، گری سامرز، اندی نلسون، ران جادکینز.
بهترین تدوین: مایکل کان
نامزدهای اسکار:

بهترین فیلم: استیون اسپیلبرگ، یان بریس، مارک گوردون، گری لوینسون.
بهترین فیلمنامه­ ی اریژِنال: رابرت رودات.
بهترین بازیگر مرد: تام هنکس
بهترین طراحی صحنه و دکور: تامس یی.سافدرز، لیزادین.
بهترین چهره پردازی: لوئیس برول، کانر اوسالیوان.
بهترین موسیقی: جان ویلیامز.
سایر برندگان اسکار 1998:

بهترین فیلم: شکسپیر عاشق.
بهترین بازیگر مرد: روبر تو بنینی (زندگی زیباست).
بهترین بازیگر زن: گوئینت پالترو (شکسپیرعاشق).
بهترین بازیگر مرد نقش دوم: جیمز کابرن (پریشانی).
بهترین بازیگر زن نقش دوم: جودی دنچ (شکسپیر عاشق).

بازیگران

تام هنکس: در یکی از مهم­ترین و دست کم گرفته شده­ترین حضورهای سینمایی­اش، نقش سروان جان میلر رابازی کرده؛ سربازی شجاع و پیچیده که با وحشت خودش درجنگ است. نیازی به گفتن ندارد که هنکس یکی از محبوب ترین بازیگران سینمای کشورش است. هشت سالی پس از نخستین فیلم سینمایی­ اش او می­داند تنهایی (1980) و چهارسالی پس از شلپ­ا (1984) در بزرگ (1988)بازی کرد که شهرتی فراوان و نامزدی اسکار برایش ارمغان آورد. از آن زمان تا به امروز در فیلم­های معروف و معتبر زیادی بازی کرده از جمله: بی­خواب در سیاتل (1993) فیلادلفیا (1993، نامزدی اسکار)، فارست گامپ (1994، برنده­ی اسکار)، آپولو 13 (1995)، کشتی شکسته (2000) و  اگه میتونی منو بگیر (2002).

مت دیمون: کاملا در نقش سرباز رایان، جوانی صادق و بی غل و غش از طبقه­ی کارگر، جا نمی­افتد ولی به هرحال با درخشش ستاره­گی اش بالاخره گلیم خودرا از آب بیرون می­کشد. می­گویند سر صحنه­ی فیلمبرداری قدم به قدم اسپیلبرگ را دنبال می­کرده تا به قول خودش «دریابد که اسپیلبرگ بودن یعنی چه.»

دیمون کار خودرا با نقشی تک جمله­ای در میستیک پیتزا (1998) شروع کرد وسپس در سال 1996 با شجاعت زیر آتش، ستاره شد و بعد با  ویل هانتیگ خوب (1997) که به اتفاق دوست­اش بن افلک فیلمنامه­اش را نوشته و در آن بازی کردند، نام و شهرت­اش در سراسر دنیا پیچید. آقای ریپلی بااستعداد (2000)، همه­ی اسبان زیبا (2000) و یازده یار اوشن (2001) و دو دنباله­اش، از جمله کارهای شناخته شده­ی او در این سال­ها هستند.

جرمی دیویس: که درنقش مترجم تیموتی آبهام ظاهر شده، بیشتر در فیلم­ های تلویزیونی و تبلیغاتی بازی کرده و این اواخر در تویتر (1996)، سولاریس (2002) و داگویل (2003) رویت شده است.

تام سایزمور: در دهه­ی 1990 کارنامه­ی سینمایی معتبری برای خود دست و پا کرد. او کارش را با نقشی کوتاه در متولد چهارم جولای(1989) آغاز کرد و سپس نقش­هایی مهم­تر در رومانس واقعی (1993)، قاتلین بالفطره (1994)، شیطان در لباس آبی (1995) و مخمصه (1995) بازی کرد. نخستین نقش اصلی­اش در یادگاری (Relic، 1997) بود و سپس در احیا کردن مرده (1999) و سقوط شاهین سپاه (2001) ظاهر شد. سایزمور مشکل اعتیاد شدیدی داشت و کار چنان بالا گرفت که اسپیلبرگ تهدید کرد اگر سایزمور در تست مواد مخدر، اعتیادش آشکار شود، تمامی صحنه­های مربوط به او را دوباره فیلمبرداری خواهد کرد. همین هشدار بود که سایزمور را واداشت تا روش زندگی­اش را تغییر دهد. سایزمور اعلام کرده که زندگی­اش را مدیون اسپیلبرگ است.

کارگردان

اگرچه استیون اسپیلبرگ، اعلام کرده بود که چندان تمایلی به ساختن نجات سرباز رایان ندارد ولی باید آن را می­ ساخت. پدرش در زمان جنگ جهانی دوم، خدمه­ ی یکی از بمب افکن­های بی 52 و متصدی بی­سیم هواپیما بود و «با حکایت­هایی که موقع خواب درباره­ی جنگ برایم تعریف می­کرد مرا به هیجان می­آورد.» در واقع نخستین تجربه­های فیلمسازی اسپیلبرگ نیز فیلم­های جنگی بودند: هنگ جنگی و فرار به ناکجاآباد (هر دوساخته­ی 1961) که در آن­ها از بروبچه­های خانواده و همسایه (از جمله خواهرش آن­اسپیلبرگ) به عنوان سربازهای جنگ جهانی دوم بازی گرفت.

از بین بیست و خرده­ای فیلم که ساخته، چهارتایشان، 1941 (1979)، امپراتوری آفتاب (1987)، همیشه (1989) و نجات سرباز رایان (1993) پیوندهایی باجنگ جهانی دوم دارند. موقع یکی از سفرهای تبلیاتی­اش اسپیلبرگ اظهار داشت که وظیفه دارد در مورد میزان بالای خشونت در سینما به مردم هشدار دهد: «فقط می­خواهم مردم بدانند که این فیلم به شدت به واقعیت نزدیک است. این فیلم درواقع شاید بتواند آدم­هایی را که نسبت به خشونت بی­تفاوت شده بودند، دوباره حساس کند.»

پشت صحنه

اسپیلبرگ و هنکس از خیر دستمزدهای خود گذشتند و قرار شد فقط درصدی از فروش فیلم را بردارند و بدین ترتیب 30 میلیون دلار در بودجه فیلم صرفه­ جویی شد.

فیلمنامه براساس ماجرای واقعی برادران فایلند نوشته شد.
اسپیلبرگ فکر می­کرد مت دیمون برای نقش­اش زیادی لاغر است. وقتی رابرت ویلیامز سر صحنه­ی فیلمبرداری ویل هانتینگ خوب (1997)، مت دیمون را به اسپیلبرگ معرفی کرد، حتما پروار بوده چون در آن موقع برای نقش مناسب به نظرش رسیده است.
برای آنکه بازیگرها واقعا از سرباز رایان متنفر شوند، همه­ی بازیگرهای اصلی چند روزی تمرینات سخت و مشقت­بار نظامی را پشت سر گذاشتند؛ همه، به استثنای مت دیمون البته.
برای صحنه­ هایی که سربازهای ناقص­ العضو را نشان می­دهند، از ناقص ­العضو های واقعی استفاده شد.
در بین بسیاری از بازمانده­ های جنگ که از عملیات پیاده کردن نیرو در نورماندی جان سالم به در برده بودند و اسپیلبرگ را به­ خاطر واقع­گرایی و اصالت کارش ستودند، یکی­شان جیمز دوهان بازیگر(همان «اسکاتی» سفر ستاره­ای) بود که در جریان جنگ جهانی دوم، تیری به پایش اصابت کرد ویکی از انگشت­های دستش را از دست داده بود.


نظر منتقدها

راجر ایبرت (شیکاگوسان- تایمز): «نجات سرباز رایان، تجربه­ی فوق­العاده کوبنده ای است. مطمئن­ام که خیلی­ها موقع تماشایش خواهند گریست. پس از چاپلین و روشنایی­ های شهرش، اسپیلبرگ تنها کارگردانی است که خیلی خوب می­داند چطور گریه­ ی تماشاگرش را دربیاورد. ولی گریستن واکنش ناقصی است چون با این کار، گویی تماشاگر را که توی چنگ­ات گرفتار بوده، رها کرده­ای. وقتی آن تجربه­ ی آنی، ناپدید می­شود، پیامدهایش باقی می­مانند و دیگر بیننده را رها نمی­کنند.»

کنت توران (لس آنجلس تایمز):  «نکته­ ی آزاردهنده درباره­ی فیلم این است که فیلمنامه­ی رودات با وجود قرص و محکم بودن و ساختار درست­اش، نتوانسته قواعد قرار دادی ژانر را زیرپا بگذارد یا ازآن فراتر برود (یا حتی خودرا به پای نمونه ­های خوب جنگی قبلی برساند) و از آن مهم­تر، موفق نشده همان کوبندگی و قدرت صحنه­ های جنگی ابتدای فیلم را به کل اثر تعمیم بدهد.»

یکی از سربازان آلمانی که اسیر شده، می­لرزد و عرق می­ریزد و با زبان بی­زبانی از سربازهای آمریکایی ملتمسانه می­خواهد که از خیر کشتن­اش بگذرند. سرباز آلمانی مستأصلانه و برای به دست آوردن دل آن­ها، عشق و اطلاعات­اش را درباره­ی تمام چیزهای آمریکایی به رخ­شان می­کشد: سرود ملی آمریکا را می­خواند، از بتی گریبل و زیبایی­اش تعریف می­کند و حتی فریاد می­زند: «لعنت بر هیتلر !» در حالی که دوتا از آمریکایی­ها، رابین و ملیش، کماکان دنبال کستن او هستند، اپهام مترجم دل­اش می­سوزد و کشتن سرباز آلمانی را جنایت جنگی تلقی می­کند و اصرار می­ورزد که آلمانی را یا باید به اسارت گرفت و یا آزاد کرد سرانجام آلمانی را آزاد می­کنند ولی به این شرط که خود را به یکی از پایگاه­های متفقین برساند و تسلیم شود. آلمانی به حرف آمریکایی­ها اعتماد کرده و شروع به دویدن می­کند. اما چند قدمی دور نشده که اورا از

فیلم از نمای بسته پرچم امریکا در فرانسه با مارش نظامی شروع می شود. که افسر پیر امریکایی با خانواده خود در قبرستان سرسبز ،پر از صلیب راه میرود در این میان چند عدد ستاره داوود نیز وجود دارد تا این که سرباز پیر به قبری می رسد و در آنجا زانو می زند و از این جا داستان اصلی شروع میشود:
روز عملیات d-day سال 1945 در ساحل اوماها قایق های امریکایی برای شکستن خطوط آلمانی ،نیروهای خود را پیاده میکنند که در این میان نیروهای سروان جان اچ میلر هم وارد ساحل می شوند و با درگیری های شدید و تلفات زیاد بالاخره ساحل را تصرف می کنند .
مسئولین متوجه می شوند که چهار برادری که در جنگ هستند سه تای آنها کشته می شوند و از برادر دیگر خبری نیست.خبر مرگ آنها را برای مادرشان می برند و رئیس ستاد کل نیروهای مسلح دستور می دهد که برادر چهارم را پیدا کنند.
سروان میلر مسئول این کار میشود و با جوخه خود به دنبال جیمز فرانسیس رایان می رود. در راه به مردم عادی کمک می کند ،دو نفر از افرادش را از دست میدهد.شبها در کلیسا می خوابند، با اسیران رفتار انسان دوستانه ای انجام می دهد تا این که سرباز رایان اصلی را پیدا می کند و او حاضر نیست دوستانش را رها کند و در انجا می ماند و با هم با نیروهای نازی در گیر میشوند و سرانجام افرادش کشته می شوند ولی سرباز رایان سالم بر می گردد

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی