اسطوره سازان تمدن ایرانی

مرکز رسانه ای اسطوره سازان تمدن ایرانی براساس دغدغه ی قهرمان، الگو و اسطوره سازی و پاسخ به کمبود منابع تصویری از قهرمانان، الگوها و اسطوره های دینی و بومی مورد نیاز نسل جوان و جامعه امروزی، با رویکرد تولید آثار تلویزیونی و سینمایی در ساختارهای داستانی، مستند، آموزشی، انیمیشن و سریال های تلویزیونی فعال شده است
همچنین در حوزه توزیع و پخش آثار سینمایی و سینما مارکتینگ فعال است

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات
پیوندها

دیالوگ های ماندگار فیلم گلادیاتور

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۴ ب.ظ

ماکسیموس به مارکوس اورلیوس: پنج هزار نفر از مردانم اون بیرون دارن میجنگن، سه هزار نفر از آنها کشته شدن و دو  هزار نفر دیگه هیچ وقت اینجا را ترک نمیکنن من نمیتونم باور کنم که افرادم برای هیچ جنگیدن و کشته شدن.

مارکوس اورلیوس : تو چی را باور داری؟
ماکسیموس : آنها برای شما و برای رم مبارزه کردند.

مارکوس اورلیوس : رم چه جور جاییه ماکسیموس؟

ماکسیموس : همه جای دنیا را بی رحمی، ظلم و تاریکی فرا گرفته اما رم پر از نور و امیده.

مارکوس اورلیوس : من دارم میمیرم ماکسیموس وقتی که یک مرد خودش را در پایان راه می بینه میخواد بدونه که هدف  زندگیش چی بوده؟ در آینده نام نیک از او باقی میمونه یا نه؟ به عنوان یه فیلسوف شناخته می شود؟ یا یه جنگجو؟ و یا مستبد …؟ یه بار در رویا رم را دیدم که همه جای اون را مه فرا گرفته بود می ترسم که سرما و مه هیچ وقت رم را ترک نکنن!


[ بعد از اینکه در یک نبرد تن به تن حریف را به قتل می رساند ] سرگرم نشدید ؟ سرگرم نشدید ؟ این همون چیزی نیست که به خاطرش اینجایید ؟

کمودوس به لوسیوس ووروس : اگر پسر خوبی باشی، داستان امپراتور کلودیوس را که توسط اشخاص نزدیکش که از خون او بودند خیانت دید را برای تو تعریف می کنم. آنها در خفا و تاریکی توطئه می کردند و امپراتور کلودیوس همه چیز را می دانست. او می دانست که اون زنبور های کوچولو مشغول چه کاری هستند و یک شب با یکی از آن ها صحبت کرد و از او خواست تا همه چیز را برای او تعریف کند. فکر میکنی بعدش چی شد لوسیوس؟

لوسیوس ووروس : نمیدونم دایی.

کمودوس : زنبور کوچولو همه چیز را برای امپراطور تعریف کرد و او آزرده خاطر شد.

کمودوس : یه بار برام متنی رو نوشته بودی و چهار فضیلت مهم رو لیست کرده بودی : عقلانیت ، عدالت ، پایمردی و  میانه روی . وقتی لیستو می خوندم ، می دونستم که هیچ کدومشو ندارم . اما من فضیلتای دیگه ای دارم ، پدر . جاه طلبی ، که می تونه زمانی فضیلت باشه که ما رو به برتری برسونه . ابتکار . شجاعت . شاید نه توی میدون جنگ ، اما … شکل های مختلفی از شجاعت وجود داره . بخشش ، به خونوادم و به شما. اما هیچ کدوم از فضایل من توی لیست شما نبود . حتی اگر می بودم شما منو مثل پسرتون نمی خواستین
مارکوس آرلیوس : اوه ، کمودوس . خیلی بیراهه رفتی
کمودوس : من به دنبال روی خدایان گشتم … برای راه هایی که خواهش شما رو بکنم ، که شما رو سربلند کنم . یه حرف  مهربانانه ، یک بغل کامل … جایی که منو فشار بدید به سینه تون و منو سفت بگیرید … خواسته ای که مثل خورشید هزار سال روی قلبم بود . توی من چی هست که انقدر ازش متنفرید ؟
مارکوس آرلیوس : هیسس ، کمودوس
کمودوس : همه اونچه که همیشه می خواستم این بوده که باب میل شما زندگی کنم ، امپراطور ، پدر
مارکوس آرلیوس : [ به روی زانوهایش پائین می آید ] کمودوس ، تقصیرات تو به عنوان یک پسر ، کوتاهی منه به عنوان  یک پدر . بیا

[ آنها همدیگر را در آغوش می گیرند ]

کمودوس : پدر . تمام دنیا رو قربانی می کردم … اگر فقط منو دوست می داشتین !

[ کمودوس ، مارکوس را در مقابل سینه اش فشار می دهد و او را خفه می کند ]

جوبا : بیرون از اینجا جایی هست . سرزمین من . خونه من . زن من داره غذا آماده می کنه . دخترام دارن از رودخونه آب میارن . من اونا رو بازم خواهم دید ؟ فکر کنم نه
ماکسیموس : باور داری که بعد از مرگت دوباره اونا رو می بینی ؟
جوبا : فکر کنم. اما بعدش ، من به زودی خواهم مرد . چند سال طول میکشه تا اونا هم فوت کنن . باید صبر کنم
ماکسیموس : اما تو این کار و می کنی … صبر می کنی ؟
جوبا : البته
ماکسیموس : می بینی ، زنم و پسرم الان منتظر منن
جوبا : اونا رو خواهی دید . اما حالا نه . حالا نه

[ با هم دست می دهند ]

ماکسیموس : حالا نه… حالا نه

کمودوس : شهرتت لایقته ، اسپانیایی . فکر نمی کنم هیچ گلادیاتوری تا به حال همتای تو بوده باشه . همین طور برای  این مرد جوون ، اون اصرار داره که تو همون هکتوری که دوباره به دنیا اومده . یا هرکول بود ؟ چرا قهرمان هویت خودشو فاش نمی کنه و اسم واقعی کاملشو به ما نمی گه ؟ اسمی داری ؟
ماکسیموس : اسم من گلادیاتوره [ بر می گردد و در حال رفتن است ]
کمودوس : چه طور جرات می کنی به من پشت کنی ! برده ! کلاه خودتو بر می داری و اسمتو به من میگی
ماکسیموس : [ کلاه خودش را بر می دارد و بر می گردد و با کمودوس رو در رو می شود ] اسم من ماکسیموس دسیموس  مریدیوسه ، فرمانده ی نیروهای شمالی ، ژنرال سپاهیان فلیکس ، خادم وفادار به امپراطور واقعی ، مارکوس اورلیوس . پدر پسری کشته شده ، شوهر زنی کشته شده. و من انتقام خودم رو خواهم گرفت ، توی این دنیا یا دنیای دیگه

لوشیا : من مردی رو می شناختم . مردی شریف . یه مرد قانون که پدرمو دوست داشت و پدرم اونو . این مرد به خوبی رمو حفظ کرد
ماکسیموس : اون مرد از دست رفته . برادرت کارشو خوب انجام داد
لوشیا : بذار کمکت کنم
ماکسیموس : آره . می تونی کمکم کنی . فراموش کن حتی منو میشناختی . هیچ وقت دیگه اینجا نیا . [ با صدای بلند ]  نگهبان ، خانم کارشون با من تموم شد

کمودوس : چی کار باید بکنم با تو ؟ نمی خوای به راحتی … بمیری . خیلی با هم فرق داریم ، تو و من ؟ تو می کشی وقتی باید این کارو بکنی … همون طور که من
ماکسیموس : من فقط یه نفر دیگه رو باید بکشم ، بعد تموم میشه
کمودوس : خوب الان بکش . [ ماکسیموس مکث می کند ، بعد بر می گردد و می رود ] به من گفتن پسرت … [  ماکسیموس می ایستد ] مثل یه دختر بچه جیغ می کشید … وقتی به صلیب میخش می کردن … [ بر می گردد ] و همسرت مثل یه فاحشه آه و ناله می کرد … وقتی بهش تجاوز می کردن ، دوباره و دوباره … و دوباره
ماکسیموس : دوران افتخارتون به زودی به پایان می رسه [ سرش را خم می کند ] عالیجناب

جوبا : اونا می تونن صداتونا بشنون؟

ماکسیموس : کی؟

جوبا : خانوادتون در زندگی پس از مرگ.

ماکسیموس : آه بله.

جوبا : شما درباره ی چی با اونا صحبت می کنید؟

ماکسیموس : به پسرم می گم که به زودی می بینمش.که پاشنه هاشو موقع اسب سواری پایین نگه داره . به زنم … به تو  مربوط نمیشه

[ آنها می خندند ]

کمودوس : ژنرالی که حالا به یک برده تبدیل شده، گلادیاتوری بود که از امپراتور دفاع می کرد. داستان خوبیه! اما حالا  مردم می خوان بدونن که این داستان چه طور به پایان می رسه و چه چیزی می تواند شگفت انگیز تر از این باشه که خود امپراطور در نبرد شرکت کنه؟

ماکسیموس : تو میخوای با من مبارزه کنی؟

کمودوس : چرا که نه؟ فکر میکنی من میترسم؟

ماکسیموس : من فکر می کنم که تو در تمام طول زندگیت ترسیدی!

کمودوس : برخلاف ماکسیموس ، همون شکست ناپذیر ، که ترس رو نمی شناسه ؟

ماکسیموس : من مردی رو می‌شناختم که یک بار گفت : « مرگ به همه ما لبخند می‌زنه . همه اونچه که یه نفر می‌تونه انجام بده اینه که اونم بهش لبخند بزنه »
کمودوس : تعجب می کنم ، این دوستت به مرگ خودشم لبخند می زد ؟

ماکسیموس : تو باید بدونی . اون پدرت بود

کمودوس : تو پدرمو دوست داشتی ، میدونم . اما منم دوستش داشتم . این ما رو برادر میکنه ، نمی کنه ؟ [ با چاقو به  پهلوی ماکسیموس می زند ] حالا برام لبخند بزن برادر !


 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی